بخسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخسیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) پژمرده ساختن . (آنندراج ). پژمرده و افسرده کردن . (ناظم الاطباء). ◄ در رنج داشتن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پریشان خاطر نمودن . آزار کردن . (ناظم الاطباء). ◄ گدازانیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ گداختن . (فرهنگ سروری ) : همی به آتش خواهند بردنت زیراک بزور آتش زری شود جدا ز مسی اگر زری نکند بر تو کار آن آتش وگر مسی بعنا تا ابد همی بخسی . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٣٦٣). ◄ خرامان رفتن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گرازان رفتن . گرازانیدن . گرازیدن . (شرفنامه ٔ منیری ) . ◄ پژمردن . ◄ در رنج بودن . (فرهنگ سروری ). و رجوع به بخسانیدن شود.