بخسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخسی . [ ب َ ] (ع ص نسبی ) آب ناداده . ◄ کشت بی نیاز از آب دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خلاف مسقی . (از اقرب الموارد). ج، بخوس . ◄ محصولی که از مردم بازارنشین ستانند. ◄ آنچه عشاران بعد گرفتن صدقه بحیله ٔ مزد گیرند. (منتهی الارب ). و رجوع به بخس و منتهی الارب شود.
بخسی . [ ب َ ] (ص ) پژمرده . (برهان قاطع)(آنندراج ). پژمرده و منقبض . (ناظم الاطباء). ◄ گداخته . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). گداخته شده . (آنندراج ). ◄ از عربی ) بی آب حاصل آمده . (برهان قاطع) (آنندراج ). کشت بی آب حاصل داده . (ناظم الاطباء). دیمی . دیم . (یادداشت مؤلف ) : تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس کنون که زرد شدستی چو گندم بخسی . ناصرخسرو (از فرهنگ شعوری ). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.