بخردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بخردی . [ ب ِ رَ ] (حامص مرکب ) عقل . خرد. لب . هوش . دراکه . دانایی . (فرهنگ نظام ). فراست . زیرکی . دانایی . کیاست . (ناظم الاطباء). خردمندی . فرزانگی . هوشیاری . (شرفنامه ٔ منیری ). دانایی . (غیاث اللغات ) : که اندیشه ای در دلم ایزدی فراز آمده ست از ره بخردی . فردوسی . نکوتر هنر مرد را بخردی است که کار جهان و ره ایزدی است . فردوسی . مرا بخردی هست اگر سال نیست بسان گوانم بر و یال نیست . فردوسی . ای همه حرّی و همه مردمی و ای همه رادی و همه بخردی . فرخی . بود دوری از بد ره بخردی بهی نیکی و دوری است از بدی . اسدی (گرشاسبنامه ). بخردی باید و دانش که شود مرد تمام تو به حیلت چه بری نسبت خود سوی تمیم . ناصرخسرو. نکوتر هنر مرد را بخردی است که کار جهان و ره ایزدی است . (از نوروزنامه ). بفرمود تا آتش موبدی کشند از هنرمندی و بخردی . نظامی . باز گفتا چرا ددی سازم اول آن به که بخردی سازم . نظامی . طبیعت شودمرد را بخردی . سعدی . ♦ نابخردی ؛ نادانی . و رجوع به همین ماده و بخرد شود.