بحر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - دریا. ج. بحار.<BR>۲- وزن شعر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. ] (اِ.)۱ - دریا. ج. بحار. ۲- وزن شعر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بحر. [ ب ُ ح ُ ] (اِخ ) دهی ضبع صحابی است . (منتهی الارب ).وی در فتح مصر حضور داشت . (از قاموس الاعلام ترکی ).
بحر. [ ب ُ ح ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی اهواز. آب از رودخانه ٔ کارون . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
بحر. [ ب َ ح َ ](ع مص ) سراسیمه شدن از بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج )(تاج المصادر بیهقی ). ◄ سیراب نگردیدن از تشنگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخت تشنه شدن . (زوزنی ). ◄ گداختن گوشت از بیماری بحر. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ سست و تیره رنگ گردیدن شتر از سخت دویدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
دریا
واژگان قرآن
یَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ «بحر» در اصل، به معناى محل وسیعى است که آب زیاد در آن مجتمع باشد; و معمولاً به دریاها و گاهى به نهرهاى عظیم نیز گفته مى شود. بعضى گفته اند: «بحر» به معناى شهرهایى است که در کنار دریا است; و بعضى گفته اند: «بحر» به معناى مناطق حاصل خیز و پر باغ و زراعت است! ما دلیلى بر این گونه، تکلفات نمى بینیم، چرا که «بحر» معناى معروفى دارد، که همان «دریا» است و فساد در آن، ممکن است به صورت کمبود مواهب دریایى و یا ناامنى ها و جنگ هایى که در دریاها به وقوع مى پیوست، باشد.(2)