بجوش آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجوش آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) (از: ب + جوش + آمدن ) جوش آمدن . بحد جوشیدن رسیدن . رجوع به جوش آمدن شود. ◄ بحرکت آمدن . طغیان کردن . جنبش آغاز کردن : ز هر دو سپه بر فلک شد خروش زمین همچو دریا بر آمد بجوش . فردوسی . باده نوشان درآمدند بجوش در و دیوار برکشید ندا. ناصرخسرو. بر عدم ها کان ندارد چشم و گوش چون فسون خواند همی آید بجوش . مولوی . ◄ آشفته شدن . خشمگین شدن : گو نامبردار شد پرخروش از آن گفت ها اندر آمد بجوش . فردوسی . و رجوع به جوش شود.