بجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجر. [ ب َ ] (ع مص ) برآمده ناف گردیدن و کلان شکم شدن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ پرشکم گردیدن از شیر و آب . (آنندراج ) (از منتهی الارب ).پر شدن شکم از شیر و آب . (از اقرب الموارد). پرشکم شدن از شیر و آب و سیر شدن . (ناظم الاطباء). ◄ تسکین نیافتن . (آنندراج ). سخت تشنه شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سست گردیدن . (آنندراج ):بجر عنه ؛ سست گردید از وی . (منتهی الارب ). سنگینی کردن کار بر کسی و سست گردیدن از آن . (ناظم الاطباء).
بجر. [ ب َ ج َ ] (ع اِ) سطبری بن ناف . فتق ناف . مغنده ٔ شکم . (منتهی الارب ). بیرون آمدگی ناف و سطبری بن آن . (منتهی الارب ).
بجر. [ ب ُ / ب َ ] (ع ص، اِ) بدی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شر. (اقرب الموارد). ◄ کار بزرگ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). امر عظیم . (اقرب الموارد). و منه : جئت بامر بجر و داهیة نکر. (از منتهی الارب ). ◄ شگفت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عجب . (اقرب الموارد). ج، اباجر. جج، اباجیر. (از منتهی الارب ).