بجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجد. [ ب َ ] (ع اِ) جماعت از مردم . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). جماعتی از ناس . (از اقرب الموارد). ◄ از اسبان یکصد و زائد از آن . (منتهی الارب ). یکصد و زیاده از سواران . (ناظم الاطباء).
بجد. [ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان شهاباد بیرجند، ١٢ هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. سکنه ٔ آن ١٠٨ تن، آب از قنات . محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
بجد. [ ب ِ ج ِدد ] (ق مرکب ) (از: ب + جد) جداً. حقیقةً. مؤکداً. لزوماً. سریعاً. با ابرام و با کوشش و جد و جهد. (ناظم الاطباء) : عاشقم بر قهر و لطف او بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد. مولوی .