بجان آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ. مَ دَ) (مص ل.) به تنگ آمدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ. مَ دَ) (مص ل.) به تنگ آمدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجان آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) زله شدن . سته شدن . مانده شدن . (ناظم الاطباء). به تنگ آمدن . به ستوه آمدن : قومی که از دست تطاول این بجان آمده بودند و پریشان شده . (گلستان سعدی ). ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی . حافظ. ◄ آزرده و ناخوش گشتن . بیزار شدن . (ناظم الاطباء). بی دماغ شدن . (آنندراج ) : از آنم کس نمی پرسد اگر پرسد کسی حالم به او گویم غم خود آنقدر کز من بجان آید. وحشی . ◄ عاجز کردن و کشتن (ناظم الاطباء). کنایه از کشتن و به قتل آوردن . (آنندراج ). اما این دو معنی بی وجه می نماید. ◄ آماده شدن برای مردن . در حال مرگ بودن . (ناظم الاطباء). قریب مرگ شدن . (آنندراج ) : ناله ام راه گلو بسته به حدی که نفس تا برون میرود از سینه بجان می آید . شاهی . و رجوع به جان و نیز به آمدن شود.