بتنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتنج . [ ب ُ ن ِ ] (معرب، اِ) معرب پودنه و این کلمه امروز در عراق عرب متداول است . (یادداشت مؤلف ).
بتنج . [ ب َ ت َ / ب ِ ت َ ] (فعل ) صورت امر از بتنجیدن که در برخی مآخذ به معنای مصدری گرفته شده است . فشار و فشردگی است و مرادف افشردن و فشردن . (برهان قاطع) (از شعوری ج ١ ورق ١٥٤) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : مهر مفکن برین سرای سپنج کاین جهان پاک بازی و نیرنج نیک او را فسانه واری شو بد او را کمرت سخت بتنج . رودکی .