بتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتر. [ ب َ ت َ ] (ن تف ) مخفف بدتر. (از آنندراج ). نکوهیده تر، و آن را بَتَّر (با تشدیدتاء) نیز خوانده اند. (از ناظم الاطباء) : یکی ترک بدنام او گرگسار گذشته برو بر بسی روزگار ز آهریمن بدکنش بد بتر بچنگ اندورن بد سلاحش تبر. دقیقی . چگونه بلائی که پیوند تو نجویی بد است و بجویی بتر. دقیقی . ولیکن کنون زین سخن چاره نیست دگر زو بتر نیز پتیاره نیست . فردوسی . چو دانی که از مرگ خود چاره نیست ز پیری بتر نیز پتیاره نیست . فردوسی . نهانی بتر زآشکارا شود دل مردمان سنگ خارا شود. فردوسی . دور بودن ز چنان روی غمی ست هرچه دشوارتر و هرچه بتر. فرخی . بر او مردمی کو کبر دارد بتر باشد هزاران ره ز کافر. فرخی . عید او فرخ و فرخنده و او فرخ روز روز عید عدوی دولت او هرچه بتر. فرخی . کار عدو و کار کیا نابنوا شد زین نیز بتر باشدشان نابنوایی . منوچهری . دشمنت را همیشه نذیرست بخت بد از بخت بد بتر نبود مرد را نذیر. منوچهری . هرکس که خویشتن نتواند شناخت ... وی از شمار بهایم است بلکه بتر از بهایم . (تاریخ بیهقی ). پنجم آنکه اندیشم که مخلوقی را چون من کار ازین بترست شکر کنم . (تاریخ بیهقی ). حال غازی بدانجای رسانیدند که هر روزی رأی سلطان را در باب وی بتر میکردند. (تاریخ بیهقی ). بتر دشمن و نیکتر دوست کیست سر هر درستی و هر درد چیست . اسدی . بنزد پدر دختر ار چند دوست بتر دشمن و مهترین ننگش اوست . اسدی . تو از بردباران به دل ترس دار که از تندِ در کین بتر بردبار. اسدی . هرچند هست بد ما را ز مرد بد بتر نیست با فعل بد منافق جز مار کور و کر نیست . ناصرخسرو. و هر هفته فتنه ای ... و قتل و غارت و سوختن بتر از آنک ببغداد... (از مجمل التواریخ و القصص ). خوگری از عاشقی بتر بود. (کلیله و دمنه ). به آشکار بدم در نهان ز بد بترم خدای داند و من آشکار و پنهانم . سوزنی . درد عشق تو بوالعجب دردیست که چو درمان کنم بتر گردد. خاقانی . با این پلنگ گوهری از سگ بتر بوم گر زین سپس دوم چو سگ اندر قفای نان . خاقانی . با توبچنین دردی دل خوش نکنم حقا الا که بعذر آن دردی بترم بخشی . خاقانی . خصمی کژدم بتر از اژدهاست کان ز تو پنهان بود این برملاست . نظامی . سگم وزسگ بتر پنهان نگویم گرت جان از میان جان نگویم . نظامی . پیر بدو گفت نه من خفته ام زآنچه تو گفتی بترت گفته ام . نظامی . چون بدی پیش آید از بتر بترس . (مرزبان نامه ). بچشم عقل نگه می کنم یمین و یسار بشاعری بتر اندر جهان ندیدم کار. کمال اسماعیل . دوستی ابله بتر از دشمنیست او به هر حیله که دانی راندنیست . مولوی . بتر زانم که خواهی گفت آنی ولیکن عیب من چون من ندانی . سعدی . زخم دندان دشمنی بتر است که نماید بچشم مردم دوست . سعدی (گلستان ). بگیتی بتر زین نباشد بدی جفا بردن از دست همچون خودی . سعدی (بوستان ). مردمان روزبهی می طلبند از ایام مشکل این است که هر روز بتر می بینم . حافظ. ♦ مرا بتر ؛ وای بمن، برخلاف خنک مرا : ترا خوشا که ترا هرکسی بجای منست مرا بتر که مرا هیچکس بجای تو نیست . فرخی .
بتر. [ ب ُ ] (اِ) در اصلاح ورق بازان، بد آوردن در بازی . ورق بد به دست بازیکن رسیدن چنان که بیم باختن باشد.
بتر. [ ب ُ ] (اِخ ) نام کوهستانی است و گفته شده است که بتر بیش از هفت فرسنگ عرض و بیست فرسنگ طول دارد و در سرزمین بنی عمروبن کلاب است . (از معجم البلدان ). ◄ نام چند کوه است در مقابل زباله . (منتهی الارب ).