بتاوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بتاوار. [ ب َ ] (اِ، ق ) عاقبت . انجام . آخر کار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). در آخر. سرانجام : من خوب مکافات شما بازگذارم من حق شمانیز گذارم به بتاوار . منوچهری . اثری مانده از آن داغ بتاوار مرا. سوزنی .