بت رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بت رو. [ ب ُ ] (ص مرکب ) بت روی . که روی چون بت دارد. که زیباست . زیباروی . خوبروی . خوشگل . دلبر. معشوق . جمیل . زیبا مانند بت . (ناظم الاطباء) : ابا خواهران یل اسفندیار برفتند بت روی صد نامدار. فردوسی . سه بت روی با او به یکجا بدند سمن پیکر و سروبالا بدند. فردوسی . تا با تو به صلح گشتم ای مایه ٔ جنگ گردد دل من همی ز بت رویان تنگ . فرخی . یا تو از جمله ٔ بت رویان چیز دگری یا مرا با تو و عشق تو حالیست دگر. فرخی . کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک وز شکسته دست بت بر دست بت رویان سوار. فرخی . پشت بدخواهان شکن بر فرق بدگویان گذر پیش بت رویان نشین نزدیک دلخواهان گراز. منوچهری . لاله ٔ خودروی شد چون روی بت رویان بدیع سنبل اندر پیش لاله چون سر زلف دراز. منوچهری . خیز بت رویا تا مجلس زی سبزه بریم که جهان تازه شد و ما ز جهان تازه تریم . منوچهری . بتر زین برف و راه سخت آنست که آن بت روی بر من دلگرانست . (ویس و رامین ). دل اندر مهر آن بت روی بندم هرآنچه او پسندد من پسندم . (ویس و رامین ). بدو گفتند بت رویان دمساز که ای شمع بتان چون شمع مگذار. نظامی . نگار خرگهی بت روی چینی سهی سرو چمن بانوی چینی . نظامی . عروسان بت روی در وی بسی پرستنده ٔ بت شده هرکسی . نظامی . مجلسی برساز و بت رویان به هر رویی نشان لعبتان گلرخ و حوران سیم اندام را. سوزنی . مغان که خدمت بت می کنند در فرخار ندیده اند مگر دلبران بت رو را. سعدی . اگر در هر سر کویی نشیند چون تو بت رویی بجز قاضی نمیدانم که نفسی پارسا ماند. سعدی .