باژگونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باژگونه . [ ن َ / ن ِ ](ص مرکب ) واژگونه . عکس . قلب . (برهان قاطع). سرنگون .منکوس . ناراست . (ناظم الاطباء). اندروا. وارونه . (فرهنگ جهانگیری ). مقلوب . باشگونه . واژونه : همه یاوه همه خام و همه سست معانی باژگونه تا پساوند. رودکی . ای پرغونه و باژگونه جهان مانده من از تو به شگفت اندرا. رودکی . کمندم بینداخت از دست شست زمانه مرا باژگونه ببست . فردوسی . باژگونه دشمنانش را ز بیم کلک او موی گردد باژگونه بر بدن دندان مار. فرخی . گر دلش زایران بدانندی باژگونه بر او نهندی من . فرخی . گوژ گشتن با چنین حاسد بود از راستی باژگونه راست آید نقش گوژ اندر نگین . منوچهری . اگر نه همه کار تو باژگونه است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٤). ای فلک سخت نابسامانی کژرو و باژگونه دورانی . مسعودسعد. باژگونه است کار این گیتی زین همه هر چه گفتم از سوداست . مسعودسعد. چون طبع جهان باژگونه بود کردار همه باژگون فتاد. مسعودسعد. یاور گرگم بوقت بره ربودن پیش شبان باژگونه نوحه سرایم . سوزنی . اگر چه بد بحضور تو نیک فخر آرد شعار فخر تو از عار باژگونه شود. خاقانی . این مگر آن حکم باژگونه ٔ مصر است آری مصر است روستای صفاهان . خاقانی . مسیح وار پی راستی گرفت آن دل که باژگونه روی داشت چون خط ترسا. خاقانی . و گر باژگونه بود داوری که شه میل دارد بکین آوری . نظامی . سیم بی یا ز مس نمونه بود خاص آنگه که باژگونه بود. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٤٧). عمرش چون به آخر آمد در محراب شد و زناری بربست و پوستینی داشت باژگونه درپوشید و کلاه باژگونه بر سر نهاد. (تذکرةالاولیاء عطار). نقل است که روزی جامه ٔ باژگونه پوشیده بود با او گفتند. خواست که راست کند نکرد و گفت این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم نخواهم که از برای خلق بگردانم . همچنان بگذاشت . (تذکرةالاولیاء عطار). بانگ برزد عزت حق کای صفی تو نمیدانی ز اسرار خفی پوستین را باژگونه گر کنم کوه را از بیخ و از بن بر کنم . مولوی . در کمان ننهند الا تیر راست این کمانرا باژگونه تیرهاست . مولوی . باژگونه زین سخن کاهل شوی منعکس ادراک و خاطر ای غوی . مولوی . یادم آمد که این چنین باید کار هندو چو باژگونه بود. امیرخسرو دهلوی . ◄ منحوس . (ناظم الاطباء). نحس . نامبارک . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ). ♦ باژگونه تیم ؛ کنایه از خانه ٔ خراب و دنیا : ترس تو بس نجات تو و درد تو شفاست ناجی راستی شوی ای باژگونه تیم . خاقانی . ♦ باژگونه رفتن ؛ از سوی مخالف رفتن : باژگونه رفت و بیزاری گرفت با چنین دلدار کین داری گرفت . مولوی . پس همی گفتند با خود در جواب باژگونه می روی ای کج خطاب . مولوی . ♦ باژگونه شدن ؛ وارونه شدن . ۩ منقلب شدن . برگردانیده شدن . برگردیدن . ♦ باژگونه نورد ؛ معکوس و وارونه نوردنده . و کاخ باژگونه نورد کنایه از دنیا نیز هست : تا بدین کاخ باژگونه نورد نفریبی چوزن، که مردی مرد. نظامی (هفت پیکر ص ٥١). تو زان ره که شد باژگونه نورد بخواه از خدا حاجت و باز گرد. نظامی . ♦ خواب باژگونه دیدن ؛ خواب بد که تعبیر آن معکوس باشد و در مثل گویند خواب زن معکوس است : دروغی نگوییم در هیچ باب بشب باژگونه نبینیم خواب . نظامی . ♦ نعل باژگونه ؛ نعل وارونه . و نعل وارونه زدن کنایه از رد گم کردن و فریب دادن حریف است : همه نعل مرکب زنم باژگونه بوقتی کز این تنگ جا می گریزم . خاقانی . باژگونه نعل از ده تا رباط چشمها را چارکن در احتیاط. مولوی . لیک نعل باژگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت . مولوی .