باژدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باژدار. (نف مرکب ) باجبان . کسی که باج و خراج از مردم میگیرد. (هفت قلزم ). باج گیر. (ناظم الاطباء). باجبان باشد یعنی کسی که باج و خراج از مردم میگیرد. (برهان قاطع). آنکه پاسبانی گذار و رودخانه و غیره کند بجهت باج گیری و باژبانش گویند.بمعنی باجدار است . (فرهنگ شعوری ). ◄ باج دهنده . باژده . کسی که باج بر عهده دارد : که شاهان همه باژدار وی اند به نخجیر شیران شکار ویند. فردوسی . همه سر بسر باژدار توایم پرستار و در زینهار توایم . فردوسی . چنین داد پاسخ که ای شهریار پدر باژبان بود و من باژدار. فردوسی .