باژخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باژخواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) باج گیر. (ناظم الاطباء). باجبان . (شرفنامه ٔ منیری ). گمرکچی . (یادداشت مؤلف ). گذربان . (شرفنامه ٔ منیری ) : یکی بانگ زد تند بر باژخواه که چون یافت آن دیو بر آب راه . فردوسی . بدانگه که ما را بفرمود شاه برفتیم نزدیک او باژخواه . فردوسی . کنون او به هر کشوری باژخواه فرستاد و خواهد همی تخت و گاه . فردوسی . براهت من همیشه دیده بانم تو گویی باژخواه کاروانم . (ویس و رامین ). نشان بر فزونی گنج و سپاه همین بس که هست او ز تو باژخواه . اسدی (گرشاسب نامه ). و آن دگر مشرف ممالک بود باژ خواه همه مسالک بود. نظامی .