باژ گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باژ گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) باژستدن . باج گرفتن . و رجوع به باژ و باژگاه شود. ◄ خاموشی بعد از زمزمه کردن و دعا خواندن بهنگام غذا : مبادا که دین نیاکان خویش گزیده جهاندار و پاکان خویش گذارم، بدین مسیحا شوم بگیرم بخوان باژ و ترسا شوم . فردوسی . ♦ به باژ اندرآمدن ؛ خاموشی گزیدن پس از زمزمه : چو برسم بدید اندر آمد به باژ نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ. فردوسی . و رجوع به باژ و باج و باژگاه شود.