باهوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.) آن که دارای هوش قوی است، هوشمند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) آن که دارای هوش قوی است، هوشمند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهوش . (ص مرکب ) کسی که هوش دارد. هوشمند. زیرک . کَیِّس . هوشیار : بدین داستان زد یکی مهرنوش پرستار باهوش و پشمینه پوش . فردوسی . شکیبا و باهوش و رای و خرد هزبر ژیان را به دام آورد. فردوسی . بدان مرد باهوش و با رای و شرم بگفتند با لابه بسیار گرم . فردوسی . ◄ آگاه . بیدار. زنده : نمی دانم آن شب که چون روز شد کسی بازداند که باهوش بود. سعدی (طیبات ). و رجوع به هوش شود. ♦ با هوش آمدن ؛ به هوش آمدن . بخود آمدن . مقابل از خود رفتن و بیخود شدن . افاقه . فواق . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). ♦ با هوش دل ؛ که هشیار باشد. نبیه : یکی مرد باهوش دل برگزید به ایران فرستاد چون می سزید. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
تیز، داهی، زرنگ، زیرک، باذکاوت، عاقل، متیقظ، محیل، ناقلا، نکتهدان، هوشمند، هوشیار (متضاد: بیهوش، کانا)
فرهنگ طیفی واژهدان
تیزهوش، سریعالانتقال، زیرک، هوشیار، اژیر، زرنگ، تندذهن، نابغه، دانا، فهیم، چیزفهم، هوشمند، بخرد، باذکاوت، داهی مکار، زیرک دارای سلامت عقل، فهمیده، رشید، عاقل آدم، شیطان، آتشپاره، نادره، ناقلا، بینا، عقلرس، مستعد ذکی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی