باهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ)<BR>۱- (اِمر.) به اتفاق، با یکدیگر.<BR>۲- (ص مر.) مجتمع، متحد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) ۱- (اِمر.) به اتفاق، با یکدیگر. ۲- (ص مر.) مجتمع، متحد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهم . [ هََ ] (ق مرکب ) همراه . معاً. به معیت . به اتفاق . به اتحاد. با یکدیگر. (ناظم الاطباء). بهم . متفقاً. متحداً. جفت . یکجا : خوبان چو بهم گرمی بازار فروشند باهم بنشینند و خریدار فروشند. عرفی . الفة؛ باهم آمیختن . ممزوج ؛ باهم آمیخته . لم ؛ باهم آوردن . (ترجمان القرآن ). اکزاز؛ باهم آوردن از سرما. (تاج المصادر بیهقی ). تراکض ؛ باهم اسب دوانیدن . توارد؛ باهم به آب آمدن . تراجع؛ باهم بازگشتن . تلاهی ؛ باهم بازی کردن . مماشقة؛ باهم بانگ و فریاد کردن . توافد؛ باهم به جائی رفتن . تشاکس ؛ باهم بدخویی کردن . تقابل ؛ باهم برانداختن بایع و مشتری بیع را. تواثب ؛ باهم برجستن . تکالب ؛ باهم برجستن . تلزج ؛ باهم برچسبیدن گیاه . مکاساة؛ باهم بزرگ منشی کردن . ممارطة؛ باهم برکندن موی را. مماجعة، تماجع؛ باهم بی باکی کردن . تلاحی، مماصعة؛ باهم پیکار و خصومت کردن . تألف، التقاء؛ باهم پیوستن . مکاشرة؛ باهم تبسم نمودن . تصاول ؛ باهم حمله بردن . تعکش ؛ باهم درآمدن . تماسح ؛ باهم دست زدن در خرید و فروخت . مماحلة، محال ؛ باهم دشمنی کردن . ملاحاة؛ باهم دشنام دادن . مکاشرة؛ باهم تبسم کردن و دندان پیدا نمودن . لقی ؛ باهم دیدارکننده . ایتلاف ؛ باهمدیگر آمیختگی کردن . تغامز؛ باهمدیگر بچشم اشارت کردن . التقاء؛ باهم رسیدن . مماشاة، تسایر؛ باهم رفتن . تقابل ؛ باهم روباروی شدن . تعایش ؛ باهم زندگی کردن . مماحکه ؛ باهم ستهیدن . تکالم، ملاسنة؛ باهم سخن کردن . تکلع، تحالف ؛ سوگند خوردن . تقامر؛ باهم قمار باختن . مکاساة؛ باهم مفاخره کردن . تقاوم ؛ با همدیگر بر پای ایستادن در جنگ . تصافق ؛ با همدیگر بیعت کردن . ارتما؛ با همدیگر تیر انداختن . تناضل ؛ با همدیگرتیر انداختن . تزاوج ؛ با همدیگر جفت شدن . تضارت، تجالد؛ با همدیگر شمشیر زدن . تغازل ؛ با همدیگر عشق ورزیدن . تواطؤ؛ با همدیگر موافقت کردن . تشاجر؛ با همدیگر نیزه زدن . تجاور؛ با همدیگر همسایگی کردن . تماجد؛ باهم نازیدن و فخر کردن . ملاخاة؛ باهم نرمی کردن . تجانس ؛ باهم نشستن . تزاول ؛ باهم واکوشیدن . (منتهی الارب ). ♦ باهم شیر و شکر بودن ؛ نهایت محبت و آمیزش و دوستی با یکدیگر داشتن . (ناظم الاطباء). کنایه از غایت محبت و نهایت آمیزش و دوستی باشد میان دو کس . (برهان قاطع) (آنندراج ).
باهم . [ هَُ ] (اِ) باد موافق . (آنندراج ).باد شرطه . بادی که از عقب کشتی وزد. (ناظم الاطباء).باد مراد. (از فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٧٧) : سالک این شرطه به ساحل نرساند ما را کشتی بیخردانست که باهم دارد. سالک اصفهانی (از شعوری ). اما این معنی جای دیگر دیده نشد.
فرهنگ طیفی واژهدان
بایکدیگر، بهاتفاق، دستهجمعی، اکیپی، بهصورت گروهی، باهمدیگر، همگی، بالاتفاق یکزبان، یکصدا، متحدا، یککاسه، یککلام، متفقا، بالاجماع گلهوار
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی