باهلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهلة. [ هَِ ل َ ] (ع ص ) باهل . زن بی شوهر. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
باهلة. [ هَِ ل َ ] (اِخ ) نام زنی از همدان که فرزندانش به او منسوب هستند. (از ناظم الاطباء). و ابوامامه ٔ باهلی به او منسوب است . (منتهی الارب ). او دختر اعصر بوده است . (از انساب سمعانی ). زنی از همدان بود که به معن بن اعصربن سعدبن قیس عیلان (ظ: غیلان ) تعلق داشت و فرزندانش به او منسوبند و اینکه گویند که باهله دختر اعصر بود از نمونه ٔ آن است که گویند تمیم بنت مر بود چه تذکیر برای حی و تأنیث برای قبیله به یک صورت است . (از تاج العروس ).
باهلة. [ هَِ ل َ ] (اِخ ) قبیله ای است از قیس همدان . (آنندراج ). و آن نام زنی از قبیله ٔ همدان بوده است . فرزندانش به وی منسوبند و از آن قبیله است ابوامامه ٔ باهلی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام قبیله ای از قبائل تازی . گویند این قبیله برخلاف قاعده ٔ کلیه ٔ اعراب به انتساب غیرمستقیم خود را به دائی و خاله منسوب سازند. (از انساب سمعانی ) : نبشته سوی مهتر باهله که گر لشکر آید مکنشان یله . فردوسی . عنان را بدان باره کرده یله همی راند ناکام تا باهله . فردوسی . فاتک در باب سعیدبن سلم باهلی گفته است : وان من غایة حرص الفتی طلابه المعروف فی باهله کبیرهم و غدو مولودهم تلعنه من قبحه القابله . (عیون الاخبار ص ٣٧ ج ٤).