باهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- روشن، تابان.<BR>۲- آشکار، هویدار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هِ) [ ع. ] (ص.) ۱- روشن، تابان. ۲- آشکار، هویدار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهر. [ هَِ ] (ع اِ) رگی است در پوست سر تا یافوخ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) اسم فاعل و نعت از بَهر. واضح . مبین . بین . روشن . (آنندراج ). ◄ ظاهر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پیدا. آشکار. هویدا. عیان . مکشوف . علنی . ◄ شاخص . مشهور. (ناظم الاطباء) : اصحاب شافعی را نابوده چون تو رئیس محترم و باهر. سوزنی . ◄ غالب . فایق . ♦ باهرالاقبال ؛ کسی که اقبالش بیش از دیگران است . (از ناظم الاطباء). ♦ باهرالانتظام (کلام ) ؛ سخن عالی و نیک ارتباط. (ناظم الاطباء). ♦ باهرالشرف ؛ آنکه شرف او ظاهر و آشکار باشد. (ناظم الاطباء). ♦ باهرالنور ؛ پرنور. تابنده . نورانی . منیر: حضور باهرالنور سرکار عرض شود که ... ♦ قمر باهر ؛ ماه که نور او افزون آید برانوار کواکب . ماه که چیره شود روشنی آن فروغ ستارگان را. (یادداشت مؤلف ). ماهی که روشنایی آن از روشنائیهای ستاره ها افزون باشد. (ناظم الاطباء).
باهر. [ هَِ ] (اِخ ) عبداﷲبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب . او برادر پدری و مادری حضرت باقر (ع ) است واز کثرت جمال لقب باهر داشته و متصدی صدقات حضرت رسالت و حضرت امیرالمؤمنین (ع ) و بسیار فقیه و فاضل بوده است و احادیث بسیاری بواسطه ٔ پدران خود از حضرت رسالت روایت کرده، در عهد حضرت صادق (ع ) در پنجاه وهفت سالگی وفات یافته است . (از ریحانة الادب ج ١ ص ٣٦٠).