بانگ آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بانگ آوردن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) آواکردن . فریاد کردن . ♦ بانگ آوردن از... ؛ آوا برآوردن از : چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته منم خو کرده با بوسش چنان چون باز برمسته . رودکی . ♦ به بانگ آوردن ؛ واداشتن به بانگ کردن . به صدا آوردن : سفال را به تپانچه زدن به بانگ آرید به بانگ گردد پیدا شکستگی ز درست . رشیدی سمرقندی . ۩ به سخن گفتن واداشتن : گاو را چون خدا به بانگ آورد عمل دست سامری منگر. خاقانی . ♦ بانگ برآوردن ؛ فریاد بلند کردن . شور و غوغا انگیختن . هیاهو و همهمه کردن . نعره برداشتن . آوا سر دادن . ویله کردن : مردم غوری بانگ و غریو برآوردند. (از تاریخ بیهقی ). برفتند و با غلامان گفتند، جمله درشوریدند وبانگ برآوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٩). و فرمودتا بانگ برآوردند. (فارسنامه ابن بلخی ص ٨١). بوی برانگیخت گل چو عنبر اشهب بانگ برآورد مرغ با ژخ طنبور. منجیک . بال فروکوفت مرغ، مرغ طرب گشت دل بانگ برآورد کوس، کوس سفر کوفت خواب . خاقانی . معو؛ بانگ برآوردن گربه . (منتهی الارب ). ♦ بانگ برآوردن باکسی ؛ هم آواز او شدن . با او هم آواز وهمصدا گشتن : باتوی دنیاطلب دین گذار بانگ برآورده رقیبان بار. نظامی . ♦ بانگ درشت برآوردن ؛ از سر خشم فریاد زدن . توپیدن : شنید این سخن پیر برگشته پشت بتندی برآورد بانگ درشت . سعدی (بوستان ). ♦ ناله برآوردن ؛ به آواز ناله سر دادن : بدزدید بقال ازونیم دانگ برآورد دزد سیه کار بانگ . سعدی (بوستان ).