بانگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) آواز بلند، فریاد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) آواز بلند، فریاد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بانگ . (اِ) فریاد. آواز بلند. (برهان قاطع) (آنندراج ). صوت . آوا. صیحة. (ترجمان القرآن ). صراخ، هیاهو. صیاح، نعره . غو. (فرهنگ اسدی ). بان . (فرهنگ اسدی ). نداء. ضاًضاً. ضجه . قبع. صرخ . زمجره . صرخه . صفار. نشده . (منتهی الارب ). خروش . مجازاً در مطلق صدا و آواز استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). آواز و فریاد بلند. (ناظم الاطباء) : بانک زله کر خواهد کرد گوش ویچ ناساید بگرما از خروش . رودکی . پس تبیری دید نزدیک درخت هرگهی بانگی بجستی تند و سخت . رودکی . دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست ؟ رودکی . چون کشف انبوه غوغایی بدید بانگ وژخ مردمان خشم آورید. رودکی . خوشا نبید غارجی با دوستان یکدله گیتی به آرام اندرون، مجلس به بانگ و ولوله . شاکر بخاری . شد از لشکرش بانگ تا آسمان برفتند گردان ایران دمان . فردوسی . بدین اندرون بود اسفندیار که بانگ پدرش آمد از کوهسار. فردوسی . نیامد همی بانگ شهزادگان مگر کشته شد شاه آزادگان . فردوسی . بپرسید از ایشان که شبگیر هور شنید ایچ کس بانگ نعل ستور. فردوسی . برآمد خروشیدن گاودم جهان شد پر از بانگ رویینه خم . فردوسی . به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست بهر برزنی آتش و باد خاست . فردوسی . تو چه پنداریا که من ملخم که بترسم ز بانگ سینی و تشت ؟ خسروی . از تک اسپ و بانگ نعره ٔ مرد کوه پرنوف شد هوا پرگرد. عسجدی . بانگ جوشیدن می باشدمان ناله ٔ بربط و طنبور و رباب . منوچهری . شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد. منوچهری . به هریک چنان ساخته بانگ تیز کز او پیل و اسب اوفتد در گریز. اسدی . خفته را ببانگی بیدار نتوان کرد. (قابوسنامه فصل ٢٣). پیش نایند همی هیچ مگر کز دور بانگ دارند همی چون سگ کهدانی . ناصرخسرو. وزپس آنکه منادیت شنودم زدلم گرنه بیهوشم بانگ عدویت چون شنوم . ناصرخسرو. نان همی جوید کسی کو میزند دست بر منبر به بانگ مشغله . ناصرخسرو. خدای تعالی ایشان را به بانگ جبرئیل هلاک کرد. (قصص الانبیاء ص ٩٤). چون بانگ او به گوش من آید ز شاخ سرو گیتی شود چو پرش در چشم من ز آب . مسعودسعد. باعث کار صبوحت باد وقت صبحدم بانگ آن مرغی که او میخوارگان را مؤذنست . معزی . سوی حاسد چه این چه بانگ ستور گرگ و یوسف یکی بود سوی گور. سنائی . چون بانگ شتربه بگوش او [ شیر ] رسید هراسی و هیبتی بدو راه یافت . (کلیله و دمنه ). ز مکر طاعن طاعون گرفته ایمن باش که بانگ سگ ندهد نور ماه را تشویر. بدر جاجرمی . همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهل خذلانش . خاقانی . گویی که مرغ صبح زر وزیورش بخورد کز حلق مرغ می شنوم بانگ زیورش . خاقانی . لیک دزدی که شوخ تر باشد بانگ دزدان برآورد ناچار. خاقانی . یارب خاقانی است بانگ پر جبرئیل خانه و کاشانه شان باد چو شهر سبا. خاقانی . به بربط چون سر زخمه درآورد ز رود خشک بانگ تر برآورد. نظامی . کرده گیرت بهم ببانگی چند از حلال و حرام دانگی چند. نظامی . وین عجب چون گاو گردون میکشد باری که هست دایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید. عطار. هیچ بانگ کف زدن آید بدر از یکی دست تو بی دست دگر. مولوی . زآنکه آندم بانگ استر می شنید کور را آئینه گوش آمد نه دید. مولوی . پرس پرسان کاین مؤذن کو؟ کجاست ؟ که صدای بانگ اوراحت فزاست . مولوی . به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل . سعدی (گلستان ). به بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می علاج کی کنمت، آخرالدواء الکی . حافظ. چو دهد کوس برون بانگ ز پوست بانگ او شاهد بی مغزی اوست . جامی . ما لب آلوده ای بهر تو بگشاییم لیک بانگ عصیان میزند ناقوس استغفار ما. عرفی . معکوکا، لجب، نفیر؛ بانگ و فریاد. لغط؛ بانگ و فریاد کردن . تشنیع؛ بانگ و صیت کردن . لغوی ؛ بانگ و خروش مرغ سنگ خوار. طبطبة؛ بانگ و آواز تلاطم سیل . سَخَب، بانگ و فریاد. ضباح ؛ بانگ بوم، بانگ روباه . شخر و شخیر؛ بانگ خر و اسب . شخشخة؛ بانگ کاغذ و جامه ٔ نو یا سلاح . شحیج، شُحاج ؛ بانگ اشتر و زاغ و شترمرغ . کشیش ؛ بانگ مار وقت برآمدن از پوست . طنین ؛ بانگ مگس و زنبور. قط؛ بانگ مرغ سنگخوار. الغر؛ بانگ مرغ در وقت تخم نهادن . هدیر؛ بانگ کبوتر. صفیر؛ بانگ مرغ . صریر؛ بانگ قلم . (منتهی الارب ). صلصل ؛ بانگ فاخته . (دهار). مکر؛ بانگ غرش شیر. (منتهی الارب ). زأر؛ بانگ شیر. (دهار). صهصلق، وعا، هزامج ؛ بانگ سخت . نباع، وقوقه ؛ بانگ سگ . نعیق ؛ بانگ زاغ . (منتهی الارب ). طنطنة؛ بانگ رود و بربط. (دهار). روعان، ضباح ؛ بانگ روباه . هزج، قصیف، خشخشة؛ بانگ رعد. دوی ؛ بانگ دریا و گوش و بانگ رعد. هیقم ؛ بانگ دریا. صریف ؛ بانگ در. نهیق، نهاق ؛ بانگ خر.کشیش ؛ بانگ چقماق در وقت آتش بیرون جستن از وی . کعیص ؛ بانگ چوزه . (منتهی الارب )، بانگ جوشیدن شراب . (تاج المصادر بیهقی ). بانگ تندر پیاپی، قعاقع، صبئی، قبع؛ بانگ پیل و خوک . طنین ؛ بانگ پنگان . خوار، خور؛ بانگ گاو. طنین ؛ بانگ بط. (منتهی الارب ). تهریج ؛ بانگ برسباع زدن . (تاج المصادر بیهقی ). نحیق ؛ بانگ بر گوسفند زدن . (ترجمان القرآن ). نعقان . نعاق . (تاج المصادربیهقی ). نهیم ؛ بانگ بر شتر زدن تا نیک رود. اجلاب ؛ بانگ بر ستور زدن . (تاج المصادر بیهقی ). تهریج ؛ بانگ بر سپاه زدن . رعد؛ بانگ ابر. (ترجمان القرآن ). جعجعة؛ بانگ آسیا. فعم ؛ بانگ گربه . تهدار؛ بانگ کردن کبوتر. ریح هدوج ؛ باد با بانگ . هیزعة؛ بانگ و خروش در پیکار. هرمسة؛ بانگ و فریاد کردن از ترس . هرهره ؛ بانگ شیر بیشه . هریر؛ بانگ سگ ازسرما. ذعق ؛ بانگ بر زدن برکسی و ترسانیدن او را. هجیج ؛ بانگ برزدن . قوس هتوف ؛ کمان با بانگ . مهباب ؛ بانگ کننده . هبهاب ؛ نیک بانگ و فریاد کننده . هذب ؛ افزون گشتن بانگ و خروش قوم . همری ؛ زن با بانگ و فریاد. همرجة؛ بانگ و غوغا نمودن مردم . هیضله ؛ بانگ و خروشهای مردم . هدیل ؛ بانگ کبوتر نر. ضغو؛ بانگ روباه و گربه و مانند آن . صفصفة، بانگ گنجشک . صرة، بانگ و آواز سخت . انیاب صالدة، دندانهای با بانگ . خفخفة، بانگ کفتار و سگ وقت خوردن . جلب، بانگ زدن اسب را وقت دوانیدن . عواء، وعواع، وعوعة، بانگ گرگ . وعی، بانگ سگ . قعقعة، بانگ دندان که وقت سخت خاییدن چیزی برآید. شغشغة، نوعی از بانگ شتر. کعیص، بانگ موش . اقعاط، قعط، تغذمر، لجب، بانگ و فریاد کردن . هزیز، بانگ باد. بغام، بانگ آهو. صهیل، صهال ؛ بانگ اسب . (منتهی الارب ). کلمه ٔ بانگ با بسیاری اسامی حالت اضافی یا ترکیبی یافته و معانی خاص پدید آورده که از آن جمله است : ♦ بانک آب ؛ زمزمه ٔ آب . آواز آب . شُرشر آب : اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگهان . فرخی . جوی امید رفت خاقانی لیک ازو بانگ آب نشنیدم . خاقانی . ♦ بانگ اذان ؛ آوای اذان گفتن مؤذن . بانگ نماز : خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان . مولوی . ♦ بانگ افتادن در ... ؛ شایع شدن . خبری در افواه پخش شدن : ناگهان بانگ در سرای افتید که فلان را محل وعد رسید. سعدی (صاحبیه ). ♦ بانگ اﷲ ؛بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). بانگ نماز. (ناظم الاطباء). ♦ بانگ اﷲ اکبر ؛ بانگ اذان . (ناظم الاطباء) : یک طرف ناله ٔ خروس سحر بانگ اﷲ اکبر از یکسر. ؟ و رجوع به بانگ اذان شود. ♦ بانگ بامزَد ؛ بانگ کوس و نقاره . آن بانگ که در بام (بامداد) زنند : دختر بخت را جز ازدر تو بر فلک بانگ بامزد مرساد. خاقانی . و رجوع به بامزد شود. ♦ بانگ بر فلک بردن ؛ آوا و فریاد بفلک رساندن . نعره به افلاک رساندن : شمع گویای من خموش نشست من چرا بانگ بر فلک نبرم . خاقانی . ♦ بانگ برگرفتن ؛ فریاد و غوغا برداشتن . داد و فریاد کردن . هوراه انداختن : ای بانگ برگرفته به دعویها چندانکه می نباید چندانی . ناصرخسرو. ♦ بانگ بلال ؛ کنایه از اذان است بدان جهت که بلال مؤذن پیغمبر اکرم بوده است : جز صورت محبت نرسد هیچ بگوشم گر ناله ٔ ناقوس و گر بانگ بلال است . یغما. ♦ بانگ بلند ؛ آوای رسا که تا دور برود. آوای بلند : هر زمان برکشد ببانگ بلند این سیه چاه ژرف این دولاب . ناصرخسرو. شبی بانگ بوق آمد و تاختن کسی را نبد آرزو ساختن . فردوسی . ♦ بانگ پشه ؛ وزوز پشه . آوای پشه هنگام بال زدن . آوای اندک و آهسته و نرم : بانگ پشه مگذران بر گوش جم گر فرستی لحن عنقایی فرست . خاقانی . ♦ بانگ تبیره ؛ بانگ دهل : خروشیدن تازی اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت . فردوسی . ♦ بانگ جرس ؛ آوای جرس . آواز زنگ کاروان یا زنگ های دیگر که در قدیم معمول بود : از آن مرز نشنید آواز کس غو پاسبانان و بانگ جرس . فردوسی . غو پاسبانان و بانگ جرس همی آمد از دور و از پیش و پس . فردوسی . مرغی دیدم نشسته بر باره ٔ طوس در پیش نهاده کله ٔ کیکاوس باکلّه همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله ٔ کوس . خیام (؟). کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست اینقدر هست که بانگ جرسی می آید. حافظ. در قافله ای که اوست دانم نرسم این بس که رسد ز دور بانگ جرسم . جامی . عشق آمد و از حلقه ٔ در بانگ جرس ریخت برخاست صفیری که بیابان به قفس ریخت . ملاقاسم مشهدی . ♦ بانگ چنگ ؛ بانگ ساز : به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب کسی را نبد جای آرام و خواب . فردوسی . بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ . منوچهری . بیاد شهریارم نوش گردان به بانگ چنگ و موسیقار و طنبور. ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید. حافظ. ♦ بانگ خروس ؛ آوای خروس : آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان . منوچهری . ♦ بانگ خلیل اللهی ؛ کشتی گیران چون حریف را از جا بردارند و خواهند که بر زمینش بیندازند بانگ اﷲ اکبر می کشند و آنرا بانگ خلیل اللهی گویند زیرا که آن حضرت همه وقت در نشست و برخاست اﷲاکبر می گفت . (از آنندراج ). نعره ٔ اﷲ اکبر که پهلوانان در وقت کشتی گرفتن زنند. گویا وجه تسمیه این است که به اعتقاد پهلوانان اﷲ اکبر ورد ابراهیم خلیل بوده است . (از فرهنگ نظام ) : گوش برحرف تو باشند ز مه تا ماهی گاه کشتی چوکنی بانگ خلیل اللهی . میرنجات (از آنندراج ). ♦ بانگ دولاب ؛ آوای چرخ چاه . آوای چرخی که با آن آب از چاه کشند : بر کنار دو جوی دیده ٔ من بانگ دولاب آسمان بشنو. خاقانی . ♦ بانگ دهل ؛ بانگ تبیره . آوای طبل : گویند که راز وی از خلق نگهدار بانگ دهل و کوس کجا داشت توان راز. سوزنی . چو بانگ دهل هولم از دور بود بغیبت درم عیب مستور بود. سعدی . ♦ بانگ رباب ؛ آوا که از رباب (ساز) گاه نواختن برآید : به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب کسی را نبد هیچ آرام و خواب . فردوسی . چون چنگ خود نوحه کنان مانند دف بر رخ زنان وز نای حلق افغان کنان بانگ رباب انداخته . خاقانی . ♦ بانگ رس ؛ آن قدر از مسافت که آواز تواند رسید. مخفف بانگ رسنده . رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود. ♦ بانگ روارو ؛ کنایه از دم صور باشد. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (برهان قاطع). صوراسرافیل .(از ناظم الاطباء). ۩ کنایه از بانگی بود که پیش روی پادشاهان وقت سواری بزنند. (انجمن آرای ناصری ). بانگ اهتمام و تزک که نقیبان پیشاپیش پادشاهان در وقت سواری و رفتن بجائی زنند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بانگ دور شو کورشو : بالاگرفته بانگ روارو ز هر کران . قاآنی . ♦ بانگ رود ؛ صدای رودخانه : بس لطیف آمد به وقت نوبهار بانگ رود و بانگ کبک وبانگ تر. رودکی . ♦ بانگ زدن ؛ فریاد کردن . ورجوع بهمین ترکیب در ردیف خود شود. ♦ بانگ زیر ؛ مقابل بانگ بم . فریاد نازک و تند : کرا بانگ و نامش شود زیرخاک چه شادی کند خیره بر بانگ زیر. ناصرخسرو. ♦ بانگ ساز . ♦ بانگ سبحانی ؛ کنایه از شطحیات صوفیانه . اشاره به سخن بایزید که صوفیان معتقدند که در غلبه ٔ توحید و مقام فنأفی اﷲ گفته است : سبحانی ما اعظم شأنی . (از یادداشتهای گوهرین بر اسرارنامه ص ٣٤٦). ♦ بانگ سرود ؛ بانگ ترانه : ز بس ناله ٔ نای و بانگ سرود همی داد دل جام می را درود. فردوسی . ز نالیدن بوق و بانگ سرود هواگشت از آواز بی تار و پود. فردوسی . برآمد دگر باره بانگ سرود دگرگونه ترساخت (باربد) آوای رود. فردوسی . ♦ بانگ صبح ؛ کنایه است از اذان . بانگ نماز : تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس . سعدی (گلستان ). ♦ بانگ صلوة ؛ بانگ اذان . بانگ نماز : علی را بخواند و گفت یا علی بلال را بخوان تا بانگ صلوة کند. (قصص الانبیاء ص ١٣٧). ♦ بانگ صلوات ؛ آوای درود : بانگ صلوات خلق از دور پدید آید کز دور پدید آید از پیل تو عماری . منوچهری . ♦ بانگ طبل ؛ بانگ تبیره . بانگ دهل : ایمن اندر نظاره گاه سپهر گوش جانت ز بانگ طبل رحیل . انوری . بانگ طبلت نمی کند بیدار تو مگر مرده ای نه در خوابی . سعدی . نمیدانی که آهنگ حجازی فروماند ز بانگ طبل غازی . سعدی (گلستان ). ♦ بانگ طشت ؛ آوای طشت . آوایی که از اصطکاک طشت با چیزی یا اصابت چیزی بطشت برآید : بانگ طشت سحر جز لعنت نماند بانگ طشت دین بجز رفعت نماند. مولوی . کنایه از فاش شدن راز است . ♦ بانگ عنقا ؛ آوای عنقا. ۩ نام پرده ایست از موسیقی . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : ز دستان قمری درو بانگ عنقا ز آواز بلبل درزخم مزمر. سنائی . ♦ بانگ کوس ؛ بانگ طبل در جنگ : نعت صدر نبوی به که به غربت گویم بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند. خاقانی . نفس را کامل نماید درد فقر و سوز عشق بانگ کوس از ضربت است و بوی عود از آذر است . خاقانی . ♦ بانگ مرغ ؛ آوای مرغ . صدای پرندگان خوش الحان . آوای خروس و بلبل و جز آن : کوس را دیدی فغان برخاسته بانگ مرغان بین چنان برخاسته . خاقانی . گفت باورنداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش . سعدی . ۩ کنایه از سحرگاه و صبحدم : در مغاک افکنند و خون ریزند چون شودبانگ مرغ بگریزند. ؟ ♦ بانگ مرغ زندخوان ؛ آوای بلبل . کنایه از مغ است و آنکه قطعات کتاب زندو اوستا زمزمه کند : پند آن پیر مغان یاد آورید بانگ مرغ زندخوان یاد آورید. خاقانی . من به بانگ مؤذنان کز میکده بانگ مرغ زندخوان آمد برون . خاقانی . ♦ بانگ مؤذن ؛ اذان .بانگ نماز : بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده پشیز بانگ مؤذن را فزایی از صد و پنجاه من . ناصرخسرو. ♦ بانگ نبرد ؛ آوای گیرودار معرکه . همهمه وخروش که از آویزش مردان جنگ برآید کنایه از آوای چکاچاک شمشیر و نیزه و گرز. فریاد و شور و غلغله جنگاوران است در رزم : به من گفت برخاست بانگ نبرد که داند ز گیتی که برکیست گرد. فردوسی . ♦ بانگ نشاط ؛ کنایه از آوای خوش و شادی است : تازنده همیشه چون سواری با بانگ نشاط و شادمانی . ناصرخسرو. ♦ بانگ نماز ؛ بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). اذان . (ناظم الاطباء). ورجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود. ♦ بانگ نوش نوش ؛ آن بانگ که هنگام باده خواری حریفان به شادی یکدیگر برکشند.بانگ نوشانوش : هرشرب سردکرده که دل چاشنی گرفت با بانگ نوش نوش چشیدم به صبحگاه . خاقانی . ♦ بانگ و تلاج ؛ هیاهو. هیابانگ . تاغ و توغ : شب بیامد بر درم دربان تاج در بجنبانید با بانگ و تلاج . طیان . ♦ بانگ و علالا ؛ هیابانگ . هلالوش . بانگ و فریاد : این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا. نجیبی (فرهنگ اسدی نخجوانی ). زآنهمه بانگ و علالای سگان هیچ واماند ز راهی کاروان . مولوی . ♦ بانگ هاون ؛ آوای هاون . ♦ ببانگ بلند گفتن ؛ به آوای رسا ادا کردن مطلبی برای تأکید یا گاه فراخواندن کسی . مقابل آهسته گفتن . گفتن که همه بشنوند : عشق به بانگ بلند گوید خاقانیا یار عزیز است سخت، جان تو وجان او. خاقانی . دلم خوش است و به بانگ بلند می گویم که من نسیم حیات از پیاله می جویم . حافظ. ♦ بلندبانگ ؛ آنچه آوای بلند داشته باشد : ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ . سعدی . نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس بلندبانگ چه سود و میان تهی چو درای . سعدی . ♦ گاه بانگ خروس، هنگام بانگ خروس ؛ کنایه از سحرگاه . بامداد پگاه : ببود آن شب و گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس . فردوسی . شب تیره هنگام بانگ خروس از آن دشت برخاست آوای کوس . فردوسی . وز آنسو همی برخروشید طوس شب تیره تا گاه بانگ خروس . فردوسی . به شبگیر هنگام بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس . فردوسی . ◄ آوازه ٔ دین محمد (ص ). علم شریعت اسلام . (ناظم الاطباء). ◄ شهرت . آوازه . صیت . اشتهار : اسکندر مردی بوده است با طول و عرض و بانگ و برق . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩١). نام و بانگ تو رسیده ست به هرشاه و ملک زر و سیم تو رسیده ست به هر شهر و دیار. فرخی . بر چرخ رسید بانگ و نامم منگر به حدیث نرم و پستم . ناصرخسرو. کرا بانگ و نامش شود زیر خاک چه شادی کند خیره بر بانگ زیر. ناصرخسرو. ای حجت خراسان بانگت رسیده هرجا گویی کز آسمان برسنگ اوفتاده طشتی . ناصرخسرو. بر فلک مشهور و کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور و نام و بانگشان درهر وطن . سنایی . مادرم کرد وقت نزع دعا که ترا بانگ و نام سرمد باد. خاقانی . ♦ گلبانگ ؛ گلبام . آواز کشیدن شاطران و معرکه گیران و امثال ایشان باشد. (برهان قاطع) : کجاست اشقر و گلبانگ عم پیغمبر... ناصرخسرو. ۩ بانگ بلبل را گویند. (برهان قاطع). ۩ آواز. چهچهه : بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی . حافظ. و رجوع به گلبانگ شود. ♦ یک بانگ زمین ؛ مقداری راه . فاصله ای که یک بانگ رسد : پس برفتند به مصر ناحیت پدر مادر وی بود آنرا مؤتکفات گفتندی و این پنج ده بودند به حد فلسطین هم از شام است و از هر دیه تا بدیگر دیه بانکی زمین است و بهر دیهی اندر صدهزار مرد بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس مهاجر و انصار همه با او پیاده برفتند چون از در مدینه چند بانگی برفت ابوبکر بایستاد و مردمان را بدرود کرد. (ترجمه طبری بلعمی ). چون سلطان برنشست و یک بانگ زمین برفت ابر درکشید و باد برخاست و برف و دمه درایستاد. (چهارمقاله ٔ عروضی ). ◄ بانگی زمین، نعره واری . آن اندازه مسافت که بانگی رود. مسافتی که آواز تواند پیمود. نظیر تیر پرتاب که مقدار مسافتی است که تیر پرتاب شده طی کند : و اسامه برنشسته با سپاه همی رفتند، چون از در مدینه چند بانگی زمین برفتند بوبکر رضی اﷲ عنه بایستاد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
بانگ . [ ن َ ] (اِ) حب البان . (فرهنگ جهانگیری ). حب البان را گویند و آنرادر دواها بکار دارند. (برهان قاطع). نوع درختی است که گل خوشبو دارد و تخم هم دارد که در عربی آن را حب البان و درخت را قضیب البان گویند. (فرهنگ شعوری ج ١ص ١٧٤). ثمر درخت بان که به تازی حب البان گویند. (ناظم الاطباء). بانک . بان . و رجوع به بانک و بان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
جار، صدا، صلا، ندا صوت، آوار، آواز صیحه، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه