بانو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.) خانم.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) خانم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بانو. (اِخ ) شهرکی است به ناحیت پارس از حدود گور، بسیارنعمت و آبادان و آبهای روان . (حدود العالم ).
بانو. (اِخ ) دهی است از دهستان بریاجی بخش سردشت شهرستان مهاباد که در٥ هزارگزی جنوب باختری سردشت و ٤ هزارگزی جنوب راه بیوران به سردشت واقع است . دارای ٤٢ تن سکنه، آب از رودخانه ٔ سردشت . محصول غلات و توتون و مازوج و کتیرا و صنایع دستی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
بانو. (اِخ ) نام خواهر هارون الرشید که چون بیمار شد و جبرئیل طبیب او را معالجه میکرد و نتیجه نمی داد ماسویه را احضار کردند و او چون در حضور هارون از این زن معاینه کرد، گفت، که فردا در فلان ساعت خواهد مرد، جبرئیل حرف او را رد کرد. ماسویه را در یکی از اطاقهای کاخ توقیف کردند. اما در همان ساعتی که ماسویه تعیین کرده بود این زن درگذشت . (از عیون الانباء ج ١ ص ١٧٣).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه