بان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) درختی با برگهای سبز و لطیف و خوشبو که از دانههای آن روغن معطر میگیرند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) صبح، پگاه.
(اِ.) بانگ.
[ په. ] (پس.) در آخر کلمه افزوده میشود و معنی حفاظت و نگاهبانی را رساند: باغبان، دربان، دیده بان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بان . (اِ) سقف خانه از بیرون سو. بمعنی بام است که طرف بیرونی سقف خانه باشد. (برهان قاطع). بام . (فرهنگ شعوری ). سقف خانه و پشت بام . (لغت محلی شوشتر). تبدیل بام است . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (از فرهنگ شعوری ) (فرهنگ جهانگیری ) : سر فروکن یک دمی از بان چرخ تا زنم من چرخها برسان چرخ . مولوی . شواهد از تداولات عامه : زمستان آمد لب بان، گفت : سلام علیکم بر همگان . کفتر پرانی، بالای بانی ... نودیدیم نوزمان دیدیم هفت ساله عروس لب بان دیدیم . ♦ نردبان ؛ نردبام . و رجوع به بام شود.
بان . (هندی، اِ) تیر. (آنندراج ). ◄ چیزی است که به باروت پرکرده بمدد آتش بر فوج مخالف اندازند و آن بشکل هوائی باشد که آتشبازی معروف است، ظاهراً نامش اگن بان است، چه بان در هندی تیر را گویند و اگن بمعنی آتش . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). تیر هوایی آهنی که در جنگ بکار می برند. (ناظم الاطباء). احتمال میتوان داد که بان اسم صوت باشد، صوتی که از خالی شدن تیر یا آتش گرفتن باروت حاصل میشود و اگر چنین باشد بان مخفف بانگ فارسی است که نزد هندوان متداول شده است : چهکرهایی که مملو از بان بود از رسیدن شرار اخگر به یکبار آتش گرفته چندین هزار بان در آن مکان به جولان درآمده از آتش او باروت توپخانه هم شعله ور گشته هزار نفر از غازیان ایرانی و افغان را سوخته . (از مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ). ♦ بان انداز ؛ تیرانداز : میان زاغان و بوتیماران جنگ شد چنانچه زاغان بوتیماران را تا یک بان انداز زده می بردند. (از جامع مفیدی ص ٨٦٠).
بان .[ ن َ ] (اِخ ) نام طائفه ای در شمال هند (برحسب آنچه در باج پران آمده است ). (از ماللهند بیرونی ص ١٥٢).