بامنجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بامنجی . [ م َ ] (اِخ ) ابونصرالیاس بن احمدبن محمود صوفی بامنجی از رواة بود و ابواسعد ازو حدیث شنید. در حدود ٤٦٠ هَ . ق . بدنیا آمدو در سال ٥٤٢ هَ . ق . درگذشت . (از معجم البلدان ).
بامنجی . [ م َ ] (اِخ )ابوالغنائم اسعدبن احمدبن یوسف بامنجی از خطباء است و در صفر ٥٤٨ هَ . ق . درگذشت . (از معجم البلدان ).
بامنجی . [ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به بامنج و بامنج همان بامئین است از نواحی هرات . (از معجم البلدان ).