بامغز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بامغز. [ م َ ] (ص مرکب ) که مغز دارد. مغزدار: لبیب ؛ بامعنی . آکنده به معنی . قرین معنی . استوار. پرمغز : مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت سخنهای بامغز و فرخ نبشت . فردوسی . نیامدش بامغز گفتار اوی سرش تیزتر شد به آزار اوی . فردوسی . بدو گفت موبد که اندیشه کن کز اندیشه بامغز گردد سخن . فردوسی . ◄ عاقل . خردمند : دو مردیم هردو دلیر و جوان سخنگوی و بامغز دو پهلوان . فردوسی . ◄ که در درون لُب ّ دارد. که همه پوست و قشر نیست . که آکنده به لب است ؛ گردوی بامغز (مغزدار)، که داخل قشر سخت دانه ٔ روغنی خوردنی دارد؛ گندم بامغز (مغزدار)؛ که همه قشر و پوست نیست و ماده ٔ نشاسته ای و خوردنی دارد. هسته ٔ زردآلوی بامغز (مغزدار)؛که در درون هسته ٔ ماده ٔ نرم خوراکی دارد. امخاخ، اِمشاش ؛ بامغز شدن استخوان . (منتهی الارب ). الباب ؛ بامغزشدن کشت . (تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی