بامس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بامس . [ م َ ] (اِ) ظاهراً مرکب از «با» مخفف بابا و «مس » بمعنی بزرگ و مه . این کلمه در تداول زرتشتیان یزد معنی پدر بزرگ و جد دارد.
بامس . [ م َ / م ُ ] (ص ) پامس . شخصی را گویند که از بودن در شهری و دیاری که غیروطن اوست دلگیر شده و به تنگ آمده باشد و بنابر مانعی نتواند از آنجا به جای دیگر رفت . (آنندراج ) (هفت قلزم ) (فرهنگ جهانگیری ). کسی که در یکجا بیکار و بی شغل مانده عقب کار در محل منظور خود نرود. (از فرهنگ شعوری ج ١ ص ١٦٧). پای بسته و بیچاره که نه اندر مقام نفع بیند و نه اندرشدن و نه ره شناسد. (فرهنگ اسدی ). شخصی که عاجز و برجا مانده باشد چنانکه حرکت نکند و سخن نگوید، گویا آن را به مس یعنی به زنجیر کرده باشند. (فرهنگ رشیدی ). پای بسته و بیچاره باشد و آمدن و رفتن نتواند. (صحاح الفرس ). کسی که در ولایتی گرفتار شده باشد لیکن از جهت موانع نتواند از آن دیار سفر کند. صاحب فرهنگ نظام نویسد: بعضی از این جهت «م » را در آن مفتوح داشتند که لفظ بامس را مرکب از با و مس بمعنی زنجیر و بند دانستند، لیکن من ضبط مؤلف جهانگیری را که با ضم میم است ترجیح دادم، چه مس با ضم بمعنی مانع است . (از فرهنگ نظام ). اما صاحب فرهنگ رشیدی گوید درست مع فتح ماقبل است نه ضم چنانکه گمان برده اند. (از فرهنگ رشیدی ). دلگیر. دلتنگ . مقیم یا لازم جایی که از آنجا نتواند رخت بربستن و رفتن . عاجز. لنگ . فرومانده : خدایگانا بامس به شهر بیگانه فزون از این نتوانم نشست، دستوری . دقیقی . از شرف فر و جاه برفلک سادسید در چمن باغ لهو یاسمن و نرگسید با همه ٔ سنگ و رنگ بیهده و بامسید خود بخود از یکدیگر راز نهان بررسید. سوزنی . پادشاه شرع و دین قاضی القضاة عقل پیش طبع او بامس بود مادح تو چون توئی باید بزرگ گرچه آراینده ٔ گل خس بود. سید اشرف . ◄ کسی را گویند که در وطن پای بند و عاجز شده باشد و در غایت عسرت و پریشانی گذراند. (آنندراج ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). کسی باشد که در وطن به جان رسیده بودو سفر نتواند کردن و بیچاره و پای بسته بود. (فرهنگ اوبهی ).