فرهنگ لغت

بافر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بافر. [ ف َ ] (ص مرکب ) (با + فر)باطمطراق . باشوکت . دارنده ٔ فر. باشکوه : چو زین آگهی شد بفغفور چین که بافر مردی از ایران زمین . فردوسی . نه بافرش همی بینم نه با سنگ ز فر و سنگ بگریزد بفرسنگ . نظامی . بدو گفت کی شاه با فر و هوش از ایدر سخنهای حاتم نیوش . سعدی (بوستان ). و رجوع به فر شود.

معنی بافر | فرهنگ لغت