باغبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِمر.) کسی که نگهبانی و پرورش گلهای باغ را به عهده دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِمر.) کسی که نگهبانی و پرورش گلهای باغ را به عهده دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باغبان . (اِخ ) احمدبن محمدبن عمربن قاسم بن اسحاق باغبان اصفهانی، مکنی به ابوالقاسم یا ابوالعباس . از صلحای اصفهان و در طلب حدیث بود. او در بغداد، بشعبان سال ٤٩٣ هَ . ق . درگذشت . (از الانساب سمعانی ج ١ ورق ٦٠).
باغبان . [ غ ْ / غ ِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) نگاهدارنده ٔ باغ باشد. (هفت قلزم ). در پهلوی باغبان، آنکه حفاظت باغ و پرورش گلها و درختهای میوه دار کند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). کسی که پرستاری از باغ میکند. (ناظم الاطباء). باغ پیرا. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). سَحّاء. ناحی . (منتهی الارب ) (نشوءاللغة). محافظ باغ . (شعوری ج ١ ورق ١٨٠). کدیور. اَکّار. پالیزبان . جنائنی، در زبان مصر. بَغوان، در عراق : بَغوانجی، بستان بان . (نشوءاللغة ص ٩٠). بوستان بان . ناطور. ناطر. (منتهی الارب ). نگهبان باغ . (ناظم الاطباء). ناظر. ناظور. (منتهی الارب ) : سبک باغبان می بشاپور داد که بردار از آن کت آید بیاد. فردوسی . چنین گفت با باغبان شهریار که این مهره امروز آید بکار. فردوسی . چنین داد پاسخ ورا باغبان که ای نامور مرد شیرین زبان . فردوسی . باغبانی بباید آن بت را با یکی پاسدار چوبک زن . فرخی . بشب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی ستاک نسترن گوئی بت لاغر میانستی . فرخی . یکی باغبان اندر آن باغ بود دل سختش و دیده ٔ زاغ بود. اسدی . من جسته چو باغبان پس این بنشسته چو گربه در پی آن . خاقانی . چو گردد باغبان خفته بیدار بباغ اندر نه گل بیند نه گلزار. نظامی . شاهد باغ است درخت جوان پیر شود بشکندش باغبان . نظامی . بلبلان نیک زهره میدارند با گل از دست باغبان گفتن . سعدی (طیبات ). باغ بین را چه غم که شاخ شکست باغبان راست غصه ای گر هست . اوحدی . چو گل بدامن از این باغ میبری حافظ چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری . حافظ. چو دید روی تو نرگس ز باغبان پرسید شقایقست که بشکفت یا گل رخسار. عماد. ◄ کلمه ٔ باغ در این بیت بمعنی نگهدارنده ٔ باغ و اسم فاعل از بغی آمده است و شاعر بتکلف خواسته است صنعت جناس بیاورد : دل باغی باغیم باغ دایم تو در باغ بانی و در باغبانی . کمال الدین خواجو (از شرفنامه ٔ منیری ). ♦ امثال : صورت حال و خصم خاقانی مثل مار و باغبان افتاد. خاقانی . باغبان را وقت میوه گوشها کر میشود . (از جامع التمثیل ). ◄ منسوب به نگاهداران باغ و بستان . (از الانساب سمعانی ).
باغبان . (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش کرج شهرستان تهران که در ١٠ هزارگزی باختر مرکز بخش و ٥٠ هزارگزی شمال راه کرج به قزوین در کوهپایه واقع است، ناحیه ای است سردسیر با ٣٥ تن سکنه و آب آن از چشمه سار تأمین میشود. محصول عمده ٔ آن غلات و حبوب و لبنیات و شغل مردمش زراعت است و در راه آن از طریق میان جاده میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
فرهنگ طیفی واژهدان
گلکار، جالیزبان، بستانچی، باغدار، مروج، متخصص منظرهسازی جنگلدار، جنگلداری
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه