باش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باش . (حرف و ضمیر) با او. او را. (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). با او را(؟) (آنندراج ). امروز در تداول مردم تهران بِهِش، بائِش است بمعنی به او یا او را و در قزوین و کرمان بِش گفته میشود.
باش .(اِ) سکنه ٔ شهر و ده . (ناظم الاطباء). ◄ قدیم . (ناظم الاطباء). و رجوع به باس شود. شاید تحریفی از باس و باستان است .
باش . (ترکی، اِ) به ترکی به معنای سر، رئیس و سرور آمده است . (یادداشت مؤلف ) بمعنی سر که به عربی رأس گویند. از لغات ترکی . (غیاث اللغات ). دزی این کلمه ٔ ترکی را برابر «شف » فرانسه آورده است : باش التجار یا رئیس التجار... رجوع به دزی ج ١ ص ٤٩ شود.