بازله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازله . [ زِ ل َ ] (ع اِ) زخمی که پوست را شکافد و خون از آن روان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ رفتار سریع. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ شی ٔ. چیز: ماعنده بازلة؛ یعنی نیست نزد او چیزی از مال . لم یعطهم بازلة. مابقیت عندهم بازلة؛ ای واحدة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ شتر نه ساله . (منتهی الارب ) : چون بسال نهم درآید [ بچه ناقه ] بازل و بازله گویند. (تاریخ قم ص ١٧٧). و رجوع به بازل شود.
بازله . [ زَ ل َ / ل ِ ] (اِ) رفتار شتاب . ◄ نزاع و معارضه با هم . ◄ پوست درخت . (ناظم الاطباء).