بازغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زِ) [ ع. ] (ص.) روشن، تابان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زِ) [ ع. ] (ص.) روشن، تابان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازغ . [ زِ ] (ع ص ) طلوع کننده . (آنندراج ). طالعشونده . روشن . (غیاث اللغات ). درخشان . تابان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تابنده . برآینده . ج، بَوازِغ . درخشنده . نورگسترنده : زآنکه بینایی که نورش بازغ است از عصا و از عصاکش فارغ است . مولوی . شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است بر مه و خورشید نورش بازغ است . مولوی . از سیاهی و سپیدی فارغ است نور ماهش بر دل و جان بازغ است . مولوی . عارفا تو از معرف فارغی چون همی بینی که نوربازغی . مولوی . پس ز جالینوس و عالم فارغ اند همچو ماه اندر فلک ها بازغ اند. مولوی .