بازخندیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازخندیدن . [ خ َ دی دَ ] (مص مرکب ) خندیدن : چون سید عامری چنین دید از گریه گذشت و بازخندید. نظامی . گفتی به سخن چو کار بندند زآن نظره چو غنچه بازخندند. نظامی . ◄ روی خوش نشان دادن . بشاشت نمودن : مجنون کمر نیاز بندد لیلی برخ که بازخندد. نظامی .