بازبستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازبستن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) دوباره بستن . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از سفر کردن . (غیاث اللغات ). ◄ متصل کردن . ملحق کردن . الصاق کردن . وصل کردن . سپردن . مرتبط کردن . چیزی را به چیزی پیوستن . واگذاردن . منوط کردن . موکول کردن : چرخ رنگست و همچو چرخ بدو بازبسته همه صلاح جهان . مسعود سعد. و ایزدتعالی منفعت همه گوهرها به آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع رابکار است . (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ). ابواسحاق بن البتکین را به غزنه فرستادند و ایالت آن نواحی بدو بازبستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تقدیر آسمانی عصابه ٔادبار به روی او بازبست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سر زلفت به گیسو بازبندم گهی گریم ز عشقت گاه خندم . نظامی . مرغ طرب نامه بپر بازبست هفت پر مرغ ثریا شکست . نظامی . طلسم خویش را از هم گسستم بهر بیتی نشانی بازبستم . نظامی . و جویی که آن را ماذق میگویند از رودخانه ای بنا نهاده اند از آبه مسکن خواص لشکر و جای بستن اسبان بوده است . (تاریخ قم ص ٨١). ◄ بستن . سد کردن . پیشگیری کردن : چون ایام بهار درآید و مردم دیگرباره به آب محتاج شوند آن آبها از آن موضع بازبندند. (تاریخ قم ص ٨٨). ◄ جبیره کردن استخوان شکسته را. (ناظم الاطباء). اصلاح شکسته بندی . جبر شکسته . بست زدن : که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشایددگر بازبست . سعدی (بوستان ). نباید دوستان را دل شکستن که چو بشکست نتوان بازبستن . (از ده نامه ٔ اوحدی ). ◄ بمجاز، نسبت کردن . انتساب : هزیمتیان آمدن گرفتند و بر هر راهی می آمدند شکسته دل و شرم زده و امیر فرمود تا ایشان را دل دادند و آنچه رفت بقضا بازبستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٦). بر ایشان بازبستم خویشتن را شدم مسعود و بر شیطان مظفر. ناصرخسرو. زمام آن کار بدست تصرف او بازدادند و فساد این حادثه بدو بازبستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اِستِلحاق . (منتهی الارب ). رجوع به استلحاق شود. ◄ تَعَزّی ̍. (اقرب الموارد). اِعتِزاء. (منتهی الارب ).