بارگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف بارگاه باشد بمعنی دربار. قصرشاهان . بارگاه . (ناظم الاطباء) (دِمزن ) : من آن بارگه را یکی بنده ام دل از مهتری پاک برکنده ام . فردوسی . هر آنکس که باشد ازایرانیان ببندد بدین بارگه بر میان . فردوسی . به آواز از آن بارگه بار خواست چو بگشاد در باغبان رفت راست . فردوسی . از بر ایوان ماه بارگهی خوب بود ساکن آن خواجه ٔ فاضل و نیکوبیان . خاقانی . بارگه شمس دین طاهر بوجعفر آنک از شب گیسوی اوست باد سحر مشکبار. خاقانی . ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران تا خود چه رسدخذلان . خاقانی . بارگه بر سپهر زد بهرام بار خود کرد بر خلایق عام . نظامی . بارگهی یافتم افروخته چشم بد از دیدن آن دوخته . نظامی . مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور شدند آن دیگران از بارگه دور. نظامی . ترا در اندرون پرده ره نیست که هر سرهنگ مرد بارگه نیست . عطار (اسرارنامه ). چو تو هادی شدی بر خود نگه کن بدان خود را و قصد بارگه کن . عطار (اسرارنامه ). حکیم از بخت بیسامان برآشفت برون از بارگه میرفت و میگفت . سعدی (صاحبیه ). ◄ بندر. بارانداز. بارکده : و این شهر [ ترمذ ] بارگه ختلان و چغانیان است . (حدود العالم ). فنصور، شهری است بزرگ جای بازرگانان و ازو کافور بسیار خیزد و بارگه دریاست . (حدود العالم ). لمغان، بر کران رود نهاده است و بارگه هندوستان است و جای بازرگانان است . (حدود العالم ). هرموز بر نیم فرسنگ دریای اعظم است جایی سخت گرم است و بارگه کرمان است . (حدود العالم ). انبیر... بارگه بلخ و با نعمت بسیار است . (حدود العالم ). بارگه عسکری است دو لب شیرینت پاره ٔ عسکر مگر بلب زده داری . سوزنی . رجوع به بارگاه و بارجا و بارجاه و بارچاه ورشیدی شود. ◄ این کلمه در تاریخ بیهق آمده است و ظاهراً بمعنی شکوفه و بار درخت است : و اگر دایم آب یابد [ درخت بادام ] سبز بود اما قوی نگردد و بارگه نسازد. (تاریخ بیهق ).