بارسالار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارسالار. (اِ مرکب ) سالار بار. حاجب بزرگ .حافظ. نگاهبان . رئیس حفاظ و نگاهبانان : آن شنیدستم که در صحرای غور بارسالاری بیفتاد از ستور گفت چشم تنگ دنیادار را یاقناعت پرکند یا خاک گور. سعدی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارسالار. (اِ مرکب ) سالار بار. حاجب بزرگ .حافظ. نگاهبان . رئیس حفاظ و نگاهبانان : آن شنیدستم که در صحرای غور بارسالاری بیفتاد از ستور گفت چشم تنگ دنیادار را یاقناعت پرکند یا خاک گور. سعدی .