بارد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارد. [ رِ ] (اِخ ) ابوالفرج محمدبن عبیداﷲ، شاعر بغدادی معروف به بارد. از محدثان بود.وی از ابوبکر شبلی حکایاتی روایت کرد و ابوالحسن احمدبن علی طوری ازو روایت دارد. (از انساب سمعانی ).
بارد. [ رِ ] (ع ص )سرد. ضد حار، خواه بقوه باشد یا بفعل . براد. (از قطر المحیط). سرد و سردی کننده . (غیاث ). سرد و خنک . (آنندراج ). سرد. (دِمزن ). ♦ عیش بارد ؛ زندگانی گوارد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ♦ ماء البارد ؛ آب سرد و خنک . (منتهی الارب ). ♦ مغنم بارد ؛ غنیمت بی رنج . (منتهی الارب ) (آنندراج ). و رجوع به بارده شود. ♦ یوم بارد ؛روزی سرد. (مهذب الاسماء). ◄ شمشیر بران . ج، بوارد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ♦ حجت بارد ؛ یعنی ضعیف . (قطر المحیط) (اقرب الموارد) : حجت بارد رها کن ای دغا عقل درسر آور و با خویش آ. مولوی . ◄ فارسیان بمعنی بیمزه و ناخوش آرند. (غیاث ). و فارسیان بمعنی ناخوش بیمزه استعمال کنند. سعید اشرف گوید : نقل جمال لیلی و شیرین بدور تو چون گفتن لطیفه ٔ مشهور بارد است . (از آنندراج ). خنک و بیمزه در رفتار و گفتار : مکرها در کسب دنیا بارد است مکرها در ترک دنیا وارد است . مولوی . ◄ بی ذوق . بی لطف : وآن توهمها ترا سیلاب برد زیرکی ّ باردت را خواب برد. مولوی . آنچه ما را در دلست از سوز عشق می نشاید گفت باهر باردی . سعدی (طیبات ). ◄ ثابت : لی علیه الف بارد؛ یعنی ثابت، و کذلک سموم بارد؛ ای ثابت لایزول .(منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بمعنی عنّین، که بر زن قادر نباشد. (غیاث ). ◄ یکی از امزجه ٔ نه گانه ٔ طب قدیم . سرد. ج، بوارد. (بحر الجواهر). و بارد بر دو گونه است بارد بالفعل، چون برف و بارد بالقوه، چون کاهو و کاسنی . (مفاتیح ). سرد و تر. سرد و خشک . ♦ بارد بالفعل ؛ سردی که با لمس سردی آن را دریابی . (بحر الجواهر). ♦ بارد بالقوه ؛ سردی باشد که چون از حرارت غریزیه منفعل شود در بدن احداث برودت کند. (بحر الجواهر).
بارد. [ رِ ](اِخ ) (سرد) و آن مکانی است که در جنوب فلسطین در نزدیکی چاه لحی رائی واقع است . (سفر پیدایش ١٦ : ١٤).و بعضی بر آنند که الخلاصة حالیه که تخمیناً ١٢ میل بطرف جنوب بئر شبع واقع میباشد همان بارد است و دیگران، بر اینکه البرید بارد است . (قاموس کتاب مقدس ).