بارده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بارده . [ دَ / دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گاوکان بخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در ٨٤هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ٢٥هزارگزی شمال راه مالرو سبزواران - کروک در کوهستان واقع است . هوایش معتدل و دارای ١٠٠ تن سکنه می باشد. شغل مردمش زراعت و صنایع دستی اهالی قالی بافی بدون نقشه و راهش مالرو است . مزرعه ٔ بندر جزء این ده است . ساکنین از طایفه ٔ رئیسی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
بارده . [ رِ دَ ] (ع ص ) تأنیث بارد. (منتهی الارب ). مؤنث بارد. ◄ سردو خنک . (ناظم الاطباء): اوجاع بارده . امراض بارده . ♦ حجة (حجت ) باردة ؛ یعنی ضعیف . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ♦ غنیمة البارده ؛ غنیمتی که بی جنگ بدست آید. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ◄ زمینی باشد که آب داده باشند، و در شرح سامی فی الاسامی مسطور است که باردة هی الارض التی ارسل فیها الماء. ◄ از اعلام زنان است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بارده . [ ] (اِخ ) نام ام ولد مادر واثق بن هرون الرشید است : معتصم روز پنجشنبه بمرد... و پسر خود را واثق ولیعهد کرد، نسب و حلیت : ابواسحاق ابراهیم و محمد نیز گویند، بن هرون الرشید، و مادرش ام ولد نام او بارده از مولدات کوفه ... (مجمل التواریخ و القصص ص ٣٥٨).