باذنة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باذنة. [ ذَ ن َ ] (ع اِ) خضوع و انقیاد و فروتنی . (ناظم الاطباء). رجوع به بَأذَنة شود. ◄ اقرار بکاری و معرفت بآن کار. (ناظم الاطباء). رجوع به بِأذَنة شود.
باذنه . [ ذَ ن َ ] (اِخ ) یکی از قرای خاوران (خابران ) در نواحی سرخس و منسوب بدان را باذنی گویند. (الانساب سمعانی ). و رجوع به باذن و باذبین و باذین شود.