بادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادی . (ص نسبی ) آنچه منسوب به باد باشد از فلکیات همچو: برج جوزا و دلو و میزان . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ منسوب به باد (نفخ ) در اصطلاح موسیقی . از ذوات النفخ در برابر زهی (ذوات الاوتار). رجوع به آهنگ شود. ◄ (فعل دعایی ) یعنی همیشه ودایم باشی . (برهان ). همیشه و دایم باشی . (ناظم الاطباء). همیشه باشی . یعنی باشی تو در حال خطابست، چنانچه در مغائبه گویند بادا. (آنندراج ) (انجمن آرا). بوادی . باشی تو : تو بدرود باش ای جهان پهلوان که بادی همه ساله پشت گوان . فردوسی . ز کشواد و گیوت که داد آگهی که با خرمی بادی و فرهی . فردوسی . که جاوید بادی تو با تاج و تخت همیشه بهر جای فیروزبخت . فردوسی . همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا کند ار عاقلت بحق در خشم به از آن کِت ببندد ابله چشم . سنائی . تا که باشد در مثل کالیأس احدی الراحتین بادی اندر راحتی کآن را نباشد بیم یاس . انوری . و رجوع به باد شود.
بادی . (ص نسبی ) منسوب به باد. ♦ انجیر بادی، تین بادی ؛ انجیر پیش رس و انجیر بادی در فارس معدودی ثمر انجیر است که پیش از رسیدن دیگر انجیرهای درختی پوچ و پرباد و کم مزه رسد. ♦ بواسیر بادی ؛ نوعی از بواسیر. ♦ چراغ بادی ؛ چراغ سیمی (در تداول عامه ). چراغ فنری . ♦ کشتی بادی ؛ کشتی دارای بادبان . کشتی باشراع .
بادی . (اِخ ) ابوالحسن احمدبن علی بادی یا بادا. عامه وی را ابن البادا خوانند. (از انساب سمعانی ). رجوع به بادا شود.