بادپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادپا. (ص مرکب ) کنایه از سریعالسیر و تیزتک و تندرو باشد واکثر صفت اسب واقع شود. (برهان ). سخت تیزرفتار. سخت سریعالسیر. (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث ) (انجمن آرا): بدینگونه تا برگزید اشقری یکی بادپادئی گشاده بری . فردوسی . الا کجاست جَمْل ِ بادپای من بسان ساقهای عرش پای او. منوچهری . روزی صیادان پیلی وحشی گرفتند از این سبک گامی، گران انجامی، بادپایی . (سندبادنامه ص ٥٦). اشقری بادپای بودش چست بتک آسوده و بگام درست . نظامی . اگر بادپایست خنگ ملک کمیت مرا نیز پالنگ نیست . سلطان آتسزبن قطب الدین محمد. سمند بادپا از تک فروماند شتربان همچنان آهسته میراند. سعدی (گلستان ). ◄ (اِ) اسب تندرونده . (انجمن آرا). رجوع به ناظم الاطباء شود : فرودآمد از دژ بکردار شیر کمر بر میان بادپائی بزیر. فردوسی . بفرمود تا برنهادند زین بر آن بادپایان باآفرین . فردوسی . سم بادپایان پولادنعل بخون دلیران زمین کرده لعل . نظامی . بجز صرصر بادپایان شاه کس این گرد را برندارد ز راه . نظامی . ... هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپائی روان و غلامی در پی دوان . (گلستان ). گر آن بادپایان برفتند نیز تو بی دست و پا از نشستن بخیز. سعدی (بوستان ). شنیدم در ایام حاتم که بود بخیل اندرش بادپائی چو دود. سعدی (بوستان ). و رجوع به بادبا شود.