باده خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باده خوردن . [ دَ / دِ خوَرْ / خُرْ ] (مص مرکب ) می خوردن . شراب خوردن . می گساردن : روز ارمزد است شاها شاد زی بر کت شاهی نشین و باده خور. ابوشکور. یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد. فردوسی . سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نیاید بکار. فردوسی . گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور بسیار مخور ورد مکن فاش مساز اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور. خیام . همه باده بر یاد او میخورند خراج ولایت بدو میبرند. نظامی . بیاد مهربانان عیش میکرد گهی میداد باده گاه میخورد. نظامی . باده کم خور خرد بباد مده خویش را یاد او بباد مده . اوحدی . نه شب عیش و باده خوردن تست کآبروی جهان بگردن تست . اوحدی . ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ ببانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم . حافظ. ساقی ار باده باندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه ٔ این کار فراموشش باد. حافظ.