بادزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادزن . [ زَ ] (اِ مرکب ) همان بادبزن است . (شرفنامه ٔ منیری ). مِروحه که در بعض بلاد هندوستان بیجنا خوانند. کلیم گوید : ما را ز کف اختیار رفته جز باد بدست بادزن نیست . تا رود در خواب راحت نرگس جادوی او ناله ٔ من بادزن شد زلف او را بادکرد. (از آنندراج ). مروحه و هر چیزی که بدان باد زنند. (ناظم الاطباء) : برگ خرمایم که از من بادزن سازند خلق باد سردم در لب است و ریزریز اجزای من . خاقانی . بارگی از شهپر جبریل ساخت بادزن از بال سرافیل ساخت . نظامی . شود مرغ دلم تا زآتش رخسار او بریان دو مژگان بابزن سازد دو گیسو بادزن دارد. قاآنی . رجوع به بادبزن و بادبیزن و بادزنه و فرهنگ رشیدی و فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٧٩ شود. ◄ بادکش که بهندی نپکها گویند. (غیاث ).