بادرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادرنگ . [ دِ رَ ] (ص مرکب، ق مرکب ) باتمکین و باثبات . استاد گوید : با درنگ آمد نگارم با عذار باده رنگ بادرنگی زیر ران بر کف گرفته بادرنگ . (از رشیدی ). ◄ کُند. بطی ٔ : بود راه روزی بر او تار و تنگ بجوی اندرون آب او بادرنگ . فردوسی . بکارآگهان گفت راز از نخست ز لشکر همی کرد باید درست که با او یکی اند لشکر بجنگ کزو گردد این کار ما بادرنگ . فردوسی . رجوع به «با» شود.
بادرنگ . [ رَ] (اِ) خیار. (منتهی الارب ). نوعی از خیار باشد که خورند. (برهان ). نوعی از خیار که خیار بالنگ نیز گویند. (ناظم الاطباء). نام خیار. (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ) (جهانگیری ). یک نوع خیار بزرگی است برای تخم گرفتن . (شعوری ج ١ ورق ١٧٤). بالنگ . خیار. بادرنگ . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ) (رشیدی ). کاونجک . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ). خیار. (بحر الجواهر) (شرفنامه ٔ منیری ) (ریاض الادویه ). قَثَد. (نصاب ) (بحرالجواهر) (ریاض الادویه ). این غیر خیار باشد و خیار بالنگ است . (منتهی الارب ) (رشیدی ). قثدة. ضُغبوس . شُعرور. بادرنگ ریزه . قثا. (منتهی الارب ). لیمو. ترنج لیمو. (اوبهی ). ترنج باشد. (معیار جمالی ). خیار کوچک . خیار دراز را خیاره و خیارزه گویند. (رشیدی ). در افغانستان وشیراز و کرمان همین خیار معمولی است، نه خیارچنبر. بادرنگ در تداول گناباد بر خیار اطلاق کنند و گاهی هم خیار بادرنگ گویند از اینرو که خیار مطلق در گنابادبر خربزه اطلاق شود. خیار کوچک که آنرا خیار بادرنگ و خیار بالنگ گویند و خیار دراز را خیاره و خیارزه نامند. بادسنجاب . رجوع به بادسنجاب شود : تا کیم از چرخ رسد آدرنگ تا کیم از گونه ٔ چون بادرنگ ؟ مسعودسعد. و تخم و درختان میوه دار و نهال و آبهای روان در عمارت و باغها او آورد، چون ترنج و نارنج و بادرنگ و لیمو و گل و بنفشه و نرگس و نیلوفر و مانند این در بوستان آورد. دفع مضرت [ شراب مویزی با ] سکنجبین و آب کاسنی و تخم خیار تا (کذا) خیار بادرنگ کنند. (نوروزنامه ). هست این جواب شعر من و شعر من کدام ای سرخ بادسار چو سرکفته بادرنگ . سوزنی . تا بادساریش بسر آیدادب نمای زآن سرخ بادسار چو سرکفته بادرنگ . سوزنی . با جهل بساز کاندرین راه بر بید همیشه بادرنگ است . انوری (از شرفنامه ٔ منیری ). دو کتفش چو از نقره دو بادرنگ فکنده برو گیسوی مشک رنگ اگر بهر تسکین صفرا کسی بلیمو مرکب کند بادرنگ ز ترکیب دست شه و تیغ او فلک کرد دفع غم و آذرنگ . شمس فخری (از فرهنگ سروری ). ◄ ترنج را نیز گویند و آن میوه ای است که پوست آنرا مربا سازند. (برهان ) . نوعی از ترنج که بالنگ نیز گویند. (ناظم الاطباء). ترنج را گویند و آن میوه ای است معروف . (آنندراج ) (جهانگیری ) (شعوری ج ١ ورق ١٧٤). ترنج . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ) (معیار جمالی ) (رشیدی ). از انواع مرکبات است و در ولایات ساحلی بحر خزر عمل می آید. هر درخت آن ٣٠ الی ٥٠ عدد بار میدهد. در فرهنگها بمعنی خیار و ترنج آمده ولی در پهلوی واترنگ فقط بمعنی ترنج است . (فرهنگ لغات شاهنامه ). مؤلف فرهنگ رشیدی بنقل از سامانی گوید که مراد از باد اینجا غبار است و معنی ترکیبی آن غباررنگ است چه غبار زردرنگ است و رنگ ترنج زرد میشود : یاسمن آمد بمجلس با بنفشه دست سود حمله کردند و شکستند سپاه بادرنگ (؟). منجیک . بابک او را [ افشین را ] از حصاری خروارها ماست و روغن گاو و خیار بادرنگ بفرستاد و او را رسولان فرستاد و گفت افشین را بگوئید که شما بمهمان من آمدید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). همه جامه ها کرده پیروزه رنگ دو چشمان پر از خون و رخ بادرنگ . فردوسی . یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ زبان تیز و رخسار چون بادرنگ . فردوسی (از شرفنامه ٔ منیری ). گوئی دیباباف رومی در میان کارگاه دیبهی دارد بکار اندر برنگ بادرنگ . منوچهری . ماه فروردین بگل چم ماه دی بر بادرنگ مهرگان بر نرگس و فصل دگر بر سوسنه . منوچهری . ◄ بیماریی باشد که بسبب غم و غصه خوردن عارض شده باشد، و آن چنان بود که در روده دردی و نفخی و قراقری بهم رسد و ناف پیچش کند. (برهان ). بیماریی در روده با نفخ و قراقر و پیچش ناف که سببش غصه و اندوه بود. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). غم باده . (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ١٧٤). بیماری که بسبب غم خوردن بسیار عارض شود و قراقر و پیچش ناف بهم رسد و غم باده نیز گویند و به هندی بادگوله گویند. (فرهنگ رشیدی ). در فرهنگ شعوری باین کلمه از روی این بیت سراج سگزی معنی نوعی بیماری میدهد : دارد غم بادرنگ عشقت در بردن جان من شتابی . سراج الدین (از آنندراج ). و این سهو است چه کلمه مرکب است از با بمعنی مع و درنگ بمعنی بطوء بقرینه ٔ شتاب در مصراع دوم . ◄ کنایه از اسب جلد و تند و تیز. (برهان ) (ناظم الاطباء). اسب تند و تیز. (آنندراج ) (انجمن آرا). اسب تیزرفتار. (فرهنگ رشیدی ) (شعوری ج ١ ورق ١٧٤) : با درنگ آمد نگارم با عذاری باده رنگ بادرنگی زیر ران در کف گرفته بادرنگ . ؟ (از آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ سینه بند اطفال : نام ورا بسینه ٔ اطفال شیعه بر تا برکشیده نقش نبندند بادرنگ . سوزنی (از جهانگیری ) (از شعوری ج ١ ورق ١٧٣). سینه بند طفلان باشد، کذا فی التحفه . حکیم سوزنی فرماید : در کام ما حلاوت شهد شهادتست ای بی شریک شهد شهادت مکن شرنگ در عمر خویش در تو نیاورده ایم شک در مهد بسته اند بدینگونه بادرنگ . (از فرهنگ سروری ). ◄ گیاهی است که ترنجبویا و بادرنجبویه گویند. (صحاح ) (از شعوری ج ١ ورق ١٧٣). ◄ نوعی از گهواره باشد که آنرا بیاویزند و طفل در آن خوابانند و حرکت دهند. (برهان ). گاهواره که بیاویزند. (آنندراج ) (انجمن آرا). گاهواره که بیاویزند و سامانی گوید بدین معنی مخفف باددرنگ است (بدالین ) مرکب از باد بمعنی هوا و درنگ بمعنی لبث و وقوف . حاصل معنی آن «متوقف درهوا» میشود. رجوع به ناظم الاطباء شود.
بادرنگ . [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودخانه ٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس که در ٩٥هزارگزی شمال میناب سر راه مالرو گلاشکرد - احمدی در کوهستان واقعست . هوایش گرم است و ٣٥٠ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه و محصولش خرما و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).