بادخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادخور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) دریچه ای باشد برای گذر باد خصوصاً در سقف خانه برای کسب باد. (آنندراج ). دریچه ای که در بالای عمارت جهت تجدید هوا قرار دهند. (ناظم الاطباء). سوراخ و مدخل برای درآمدن هوا، سوراخی برای تجدید هوا. بادرو. بادگیر. منفذ. مجرای هوا. رجوع به بادگیر شود. ◄ خانه ٔ تابستانی . (آنندراج ). ◄ هما را گویند که استخوان میخورد. ◄ طایریست که پیوسته در هوا میباشد. (آنندراج ). ظاهراً مرادف بادخورک است . رجوع به بادخورک و بادخوار شود. ◄ دقیقه ٔ زمان . ◄ بادخایه . (آنندراج ). رجوع به بادخایه، بادخایگی، باد خصیه، بادخوار، غری، فتق و دبه خایگی شود. ◄ مرضی است که از آن موی اسب بریزد که آنرا بادخور و بادخوره گویند. باقر کاشی گوید : اسپت گیرم که رخش رستم گردد چون پیر شود بلای مبرم گردد هرچند که باد میخورد روزبروز عمرش بسیار و قیمتش کم گردد. میریحیی شیرازی ...: شکم فیل از هوا چون چرخ پر کرد گرانی اشتها را بادخور کرد. ؟ (از آنندراج ). رجوع به شعوری ج ١ ورق ١٥٩ شود.
بادخور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . در ١٣هزارگزی شمال خاوری قوچان و ١١هزارگزی خاور شوسه ٔ عمومی قوچان و باجگیران واقعست . سرزمینی است کوهستانی با آب و هوائی معتدل و ٣٩١ تن سکنه . لهجه ٔ آنان کردی قوچانی میباشد. آبش از رود اترک و محصولش غلات انگور و شغل مردمش زراعت و مالداری و صنایع دستی اهالی قالیچه بافی و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).