بادخن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادخن . [ خ َ ] (اِ مرکب ) رهگذر باد.(برهان ) (ناظم الاطباء). جای گذار باد. سوراخی که ازآن باد درون خانه درآید چه خن و خون بمعنی سوراخ بود. (از فرهنگ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مرحوم دهخدا). جای بادگذار. (تاج المآثر). باجه . بادهنج : او آتش تیز است بر تیغ کوه وآن دگران چون شمع بر بادخن . فرخی . وقت سحر بقطب فلک بر بنات نعش چون غنچه ٔ شکفته ورا گلستان وطن گردان بدان مثال که از کاغذ آسیا آرند کودکان سوی بالا ز بادخن . لامعی (از شرفنامه ٔ منیری ). چون صوفیان بخانگه و شاهدان ببزم چون سعتری بباغ و معاشرببادخن . حکیم شمالی دهستانی (از انجمن آرا: بادپروا). دانی آخر کاین رعونت بود خواب بیهشان دانی آخر کاین ترفع بود باد بادخن . سنائی (از آنندراج ) (از انجمن آرا: بادپروا). رجوع ببادخوان، بادخون، بادپروا و بادگیر شود. ◄ بادگیر و خانه ٔ بادگیر. خن بمعنی خانه آمده است . (برهان ). خانه ای را گویند که بادگیر داشته باشد چه خن مخفف خانه است . (آنندراج ). بادگیر. خانه ٔ بادگیردار. ◄ تندباد و طوفان و گردباد. (ناظم الاطباء). ◄ چوبیست مجوف که اطفال در دهن گیرندو باد دردَمند و چرخ و آسیای کاغذ را به گردش آرد. (از فرهنگ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مرحوم دهخدا).