بادا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادا. (فعل دعایی ) دعای مغایبه و معنی آن «بُوَدا»ست و چون دعا بخطاب کنند بادی گویند و معنی آن با شماست . (آنندراج ). در مقام دعا آرند و مقام آن آخر کلامست . (هفت قلزم ). کلمه ٔ دعابمعنی باد. (ناظم الاطباء). مدح و ثنا و ستایش : هرچه باداباد من این کار را میکنم . (فرهنگ نظام ). بادا مخفف «بودا» فعل مضارع از مصدر بودن است که متقدمان بعنوان دعا الفی بوسط افعال می افزودند مانند «کند»، «کناد» و «شود»، «شواد» و غیره . بنابراین الف وسط این کلمه ٔ «بادا» حرف دعاست و واو «بود» حذف شده است و الف آخر الف اشباع یا اطلاق است از قبیل : روزه بپایان رسید و آمد نوعید هر روز بر آسمانْت بادا مروا. رودکی . نه آرام بادا شما را نه خواب مگر ساختی کین افراسیاب . فردوسی . بگفت این و بدرود کردش بمهر که یار تو بادا برفتن سپهر. فردوسی . و مؤلفان کتب هفت قلزم و آنندراج که الف آخر کلمه را بمعنی دعا آورده اند اشتباه کرده اند. ◄ گاهی شعرا بجناس در اشعار خود آرند بمعنی پاداش باشد : دهانت پسته و چشمانْت بادام فدای آن دهان و چشم بادام . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). دهنت پسته ٔ شور است و لبت تنگ شکر من فدای تو و آن پسته و شکّر بادام . سلمان (از شرفنامه ٔ منیری ).
بادا. (اِخ ) ابوعبداﷲ حسن بن علی بن باد، نیای ابوالحسن احمدبن علی بن حسن بن هیثم بغدادی (٢٦٤ - ٣٧١ هَ . ق .). وی محدثی ثقه بود و از ابوشعیب حرانی و دیگران سماع دارد و احمدبن علی بن حسین بادا فرزندش و قاضی ابوالفرج بن سمیکه و دیگران ازو روایت دارند. وی پانزده سال آخر عمرش را نابینا بود و در انزوا بسر برد. (از انساب سمعانی ورق ٥٧ برگ ب ).
بادا. (اِخ ) نسبتی است که ابوالحسن احمدبن علی بن حسن بن هیثم طهمان بغدادی معروف به ابن الباد بدان شهرت داشت . وی مردی ثقه و فاضل بود و در علوم قرآن و ادب دست داشت و از فقه مالکی آگاهی داشت . وی از ابوسهل احمدبن محمدبن عبداﷲبن قطان و ابومحمد دعلج بن احمدبن دعلج سجزی و ابوبکر محمدبن عبدالشافعی و دیگران حدیث استماع کرد و ابوبکر احمدبن علی بن ثابت خطیب و جماعت دیگری از وی روایت دارند و در ذی الحجه ٔ سال ٤٢٠هَ . ق . درگذشت . (از انساب سمعانی ورق ٥٧ برگ ب ).