بادان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادان . (ص ) مخفف آبادان است که نقیض خراب باشد. (برهان ). رجوع به بادان فیروز در برهان شود. ◄ (اِ) پاداش و جزای نیکی . (برهان ) . رجوع به بادآفراه، بادافراه، بادافره، بادافرا، بادافراش، باداش، پاداش، باداشن، پاداشن شود.
بادان . (اِخ ) حکیمی بوده از شاگردان جمشید جم در حکمت معروف و باردان حکیم از شاگردان او بوده و سخنان ایشان در نامه ٔ باستان آمده و برخی را دیده ام . (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به باذان شود.
بادان . (اِخ ) نام ایرانی معروف بزمان هرمز. (فرهنگ شاهنامه ): و اپرویز نامه نبشت ببادان کی عامل او بود بیمن کسی رسول فرست بدین مرد کی بتهامه است ... بادان چند مرد معروف را از اساوره نزدیک پیغمبر (ص ) فرستاد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٦).