باد گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باد گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) هدر شدن . باطل شدن . هباء شدن . هلاک شدن . نیست و نابود گشتن . هیچ شدن : بکشتی بر آب زره برگذشت [ افراسیاب ] همه سربسر رنج ما باد گشت . فردوسی . کنون آنچه بد بود بر ما گذشت گذشته همه نزد من باد گشت . فردوسی . بداراب گفت آنچه اندرگذشت چنان دان که یکسر همه باد گشت . فردوسی . کنون کار آن نامداران گذشت سخن گفتن ما همه باد گشت . فردوسی . کنون سال بر پنجصد برگذشت سر و تاج ساسانیان بادگشت . فردوسی . ز خشم و ز بند من آزاد گشت زبهر تو پیکار من باد گشت . فردوسی . و رجوع به باد و باد گردیدن شود.