باد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باد کردن . [ک َ دَ ] (مص مرکب ) نفخ کردن . ورم کردن . آماس کردن . منتفخ شدن . انتفاخ . آماهیدن . آماسیدن . تنفخ . متورم شدن . برآماسیدن . تورم . ورم پیدا کردن . ◄ باد زدن : بر سر بالین شیخ نشسته با مروحه در دست و شیخ را باد میکرد. (اسرار التوحید ص ١٧١). وآن سیه زلف بر آن عارض گوئی که همی بپر زاغ کسی آتش را باد کند. ادیب نیشابوری (تضمین از ابوعبداﷲ محمدبن صالح نوایحی ). ◄ تکبر کردن . کبر فروختن . کبر کردن . فیس کردن . عجب و نخوت نمودن . ◄ باد کردن در چیزی ؛ دمیدن در آن . دمیدن . (ناظم الاطباء: باد). رجوع به باد شود. ◄ در تداول بازی ورق (بمزاح )، باطل شدن ورق . ◄ تند و تیز کردن . رجوع به باد شود.